مرگ روایت‌ها؛ آشکارگی همزمان حقیقت و فاشیسم

شعیب دانش پژوه

مرگ روایت‌ها؛ آشکارگی همزمان حقیقت و فاشیسم

می‌توان تاریخ معاصر ایران را تاریخ «پنهان‌بودگی» نامید. تاریخ سرپوش نهادن بر ابرشکاف‌های ژئوپلیتیک و ملی با توسل به لایه‌های ممتد ایدئولوژیک. اما پس از تجربه‌ی یک قرن از این امر، و در این لحظه‌ی تکین تاریخی، ما بر ویرانگی این روایت‌ها ایستاده‌ایم. آنچه در این لحظه‌ی تکین پیش روی ما قرار دارد، دیگر نه برساختِ شبه‌مسئله‌ی اصلاح و اصول، و نه جدال بر ایده‌ی سنت و مدرنیته است، بلکه آشکارگی دو پدیدار بنیادین «حقیقت رهایی‌بخش» و «فاشیسم تاریخی» است که به صورت همزمان از دل این ویرانه‌ها، خود را در عریان‌ترین فورم ممکن نشان می‌دهند. برای درک این لحظه‌ی تاریک/روشن، باید تبارشناسی مرگ روایت‌ها را از آغاز تکوین دولت-ملت ایرانی پی گرفت.

 ۱- مهندسی هستی‌شناختی «ایرانشهری» و روایت دولت-ملت یکپارچه

تأسیس دولت-ملت مدرن ایرانی در دوران پهلوی اول، نه از دل پویش طبیعی و درونیِ تکامل سیاسی، بلکه با پروژه‌ی مهندسی هستی‌شناختی سر برآورد. رضاخان با همراهی تئوریسین‌های پیرامون دربار، با تکیه بر پیکربندی ایدئولوژی باستان‌گراییِ «ایرانشهری» و جعل تاریخ، دست به برساختن «سوژه‌ی ملی» زد. در خوانش این روایت، ایران نه در مقام یک قرارداد اجتماعی-سیاسیِ زینده‌گان یک جغرافیا، بلکه یک «هستی پیشینی» و متافیزیکی بازتعریف شد که می‌بایست با پالایش ناخالصی‌ها، جامه‌ی عمل به خود می‌پوشاند. این پالایش ناگزیر نیازمند ابزاری بود که توان ذبح ناهمگنی و کثرت را جهت برساختن وحدتی مصنوعی داشته باشد.

تحمیل تک‌زبانی بر جغرافیای تازه‌تأسیس ایران که ذاتاً چندملتی بود، نخستین مرحله‌ی اعمال «خشونت نمادین» محسوب می‌شد که در ادامه‌ی عملی کردن آن، وارد مرحله‌ی خشونت فیزیکی نیز شد. در اینجا زبان فارسی از جایگاه یک ابزار ارتباطیِ اقلیت، به مقام «لوگوس حکمرانی» و «آپاراتوس دولت» بدل می‌شود و سوژه‌ی کورد، تُرک، بلوچ و عرب در این دستگاه معرفتی، به مثابه «دیگریِ ناهمگون» و «امر اضافی» تعریف شدند. این سوژه‌ی دیگری‌شده با انتخاب دو راه روبرو بود: پذیرش «از خود بیگانه‌شدن» و سیاست آسیمیلاسیون، و یا حذف توسط ماشین جنگی دولت حاکم.

استبداد پهلوی، مشروعیت چوبه‌های دار خونین لرستان، از بین بردن ساختار سیاسی شیخ خزعل در خوزستان، لشکرکشی به کوردستان و پایان دادن به جمهوری کوردستان را از همین «الهیات ناسیونالیست»-یِ ایرانشهری استخراج می‌کرد. در این الهیات ناسیونالیستی، مفهوم «تمامیت ارضی» نه در مقام یک مفهوم حقوقی در رابطه با سیاست برون‌مرزی، بلکه اسم‌رمزی برای برپایی یک «وضعیت استثنایی» همیشگی در تقابل با ملل غیرفارس بود؛ وضعیتی که کشتار و حذف غیرفارس در آن در راستای «پاسداری از ایران» ترجمه می‌شد.

 ۲- انبساط استبداد و تلفیق ناسیونالیسم سکولار با الهیات سیاسی شیعه

برخلاف روایت عمومی، برآمدن جمهوری اسلامی در انقلاب ۵۷، «گسستی ماهوی» از الهیات ناسیونالیستی پهلوی نبود، بلکه فربه‌شدن «صورتبندی سلطه» بود. سوژه‌ی غیرفارس و غیرشیعه در انبساط مکانیزم حذف استبداد ایرانی اکنون تنها یک «دیگری ناهمگون» نبود، بلکه لایه‌ی «محارب» نیز به آن پیوست و تلفیق شد. فتوای جهاد خمینی علیه کوردستان و لشکرکشی به ترکمن‌صحرا در سال‌های آغازین جمهوری اسلامی، تجلی عینیِ به‌هم‌پیوستن مرگبار ناسیونالیسم مرکزگرا و بنیادگرایی مذهبی بود.

در دوران پسا-جنگ ایران و عراق، گفتمان «اصلاحات» از سوی حاکمیت برای مدیریت بحران مشروعیت داخلی و جبران اقتصاد ورشکسته‌ی خارجی ابداع شد. گفتمان اصلاحات همچون مکانیزمی در به تعویق انداختن فروپاشی و براندازی انقلابی، کارکردی حیاتی برای استبداد داشت. حاکمیت بدین‌صورت سعی می‌کرد تا «انقلاب» را غیرضروری و «مبارزه قهرآمیز» را تقبیح کند. کارکرد گفتمان اصلاحات دو هدف کلی را دنبال می‌کرد: اول اینکه پتانسیل تغییر رادیکال را اخته کند و امر سیاسی را به چانه‌زنیِ بی‌پایان در دالان‌های قدرت تقلیل دهد؛ دوم اینکه با ایجاد شکاف دوگانه‌ی کاذبِ «اصلاح‌طلب و اصول‌گرا»، شکاف عمیق ملی در «پیرامون-مرکز» را پنهان کند.

این‌بار و در این روایت نیز، استبداد ایرانی با توسل به پروژه‌ی اصلاح‌طلبی، با دسته‌بندی کردن خواست کوردها ذیل عنوان «رادیکالیسم کوردی» و نامیدن هرگونه مطالبه‌ی ساختاری به گناه «تجزیه‌طلبی»، موفق شد طبقه‌ی متوسط مرکزگرایان را در یک جبهه‌ی واحد علیه ملل تحت استبداد همراه کند. این دوران را می‌توان به عنوان «فرصت تنفس» استبداد نامید تا هسته‌ی سخت قدرت از کانال سپاه و نهادهای امنیتی بتواند زیرساخت‌های نظامی و اقتصادی خود را نه تنها در داخل بلکه در منطقه نیز محکم کند و پروژه‌ی جهانی «صدور انقلاب» را با تکیه بر غارت همه‌جانبه‌ی جغرافیای ایران پیش ببرد.

 ۳- روایت رمانتیسم خشونت‌پرهیز مرکز و واقعیت خونین پیرامون

یکی از نتایج پروژه‌ی اصلاحات که یک‌صدایی اپوزیسیون خارج‌نشین و روشنفکران داخلی را به همراه داشت، ترویج مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز به عنوان تنها ایده‌ی رهایی بود. این رمانتیسم سیاسی مرکزگرا، «خیابان» را از تعریف «مکان مبارزه» به صحنه‌ی «نافرمانی شیک» بازتعریف کرد.

این در حالی بود که خیابان در کوردستان و بلوچستان همچنان با واقعیت روزانه‌ی «مرگ» و «خون» عجین بود. از آنجایی که کوردها تجربه‌ی زیسته در وضعیت دائمی استبداد را داشتند، به روشنی منطق درونی استبداد مرکز که ماهیت ایدئولوژیک و تمامیت‌خواه دارد را دریافته بودند و می‌دانستند که دیالکتیک با آن جز به روش قهرآمیز و سازماندهی همگانی امکان‌پذیر نیست.

این دوقطبی بودن «سیاست خیابان»، دو نتیجه‌ی همزمان را در پی داشت. از یک‌سو، سکوت تاریخی مرکز در برابر اعدام‌ها و سرکوب روزمره در کوردستان و پیرامون را موجه می‌پنداشت، و از سوی دیگر، باور جمعی مرکز را به سوی «توهم ایمنی» سوق داد که منطق استبداد رفتار مشابه و برابر در مرکز را نخواهد داشت و مواجهه دستگاه کشتار هیچ‌وقت «شهروند مرکز» را سلاخی نمی‌کند.

حتی با فروریختن این توهم در پی اعتراضات دی ۱۴۰۴ و کشتار عظیم «شهروند مرکز» توسط استبداد، باعث نشد تا همچنان «جامعه‌ی مرکز» در روایت «مقاومت مدنی» گرفتار نماند؛ چرا که فاقد تشکیلات حزبی ریشه‌دار و باور انقلابی مسلح بود. اما از آنجایی که منطق کشتار کوردستان در مرکز نیز به روشنی خود را نشان داده و اکثریت لایه‌های بدون حزب و بدون تفنگ جامعه را شوکه کرده، کلیت را واداشته تا ناچاراً امید خود را به روایت «دخالت خارجی» ببندد و عاملیت سیاسی سوژه‌ی مرکز را تعلیق کند. امید به روایت دخالت خارجی (صرف‌نظر از هرگونه داوری اخلاقی)، یک انتخاب آزادانه نیست بلکه تنها امکان در بن‌بست ناتوانی اندیشه‌ی سیاسی مرکزگرا قابل فهم است.

 لحظه‌ی همزمانی حقیقت و فاشیزم عریان

از مرگ روایت وحدت در کثرت دولت-ملت ایرانیِ دوران استبداد پهلوی، با انقضای روایت اصلاحاتِ استبداد اسلامی، و تهی‌بودگی روایت «خشونت‌پرهیزی» اندیشه‌ی ایرانی، اکنون در بزنگاه تاریخی «آشکارگی» ایستاده‌ایم که برخلاف تاریخ «پنهان‌بودگی»، صحنه‌ی سیاست جغرافیای ایران را از شبه‌مسئله‌ها و مه‌آلودی رها کرده است، و فضایی قطبی‌شده میان دو رهیافت «حقیقت رهایی‌بخش» و «فاشیسم عریان» را ممکن کرده است.

حقیقتی که نتیجه‌ی درک بنیادین کوردستان از منطق قدرت و پیوستگی تاریخی مبارزه‌ی همه‌جانبه در مواجهه با استبداد ایرانی را آشکار می‌کند، و همچنان ضرورت «حق تعیین سرنوشت» و «دفاع مشروع» را واقعی‌ترین مسیر مبارزه می‌داند.

اما دقیقاً در همین لحظه و همزمان، چهره‌ی حقیقی و فاشیسم نهفته در روایت‌های استبداد مرکزگرا بیش از پیش خود را نشان می‌دهد و در سطوح مختلف رسانه، دیاسپورا و رساله، رادیکال‌ترین شکل خود را نمایان کرده است. آنچه امروز شاهد هستیم، همزمانی و عدم انکار همسویی فاشیسم حاکمیت و لایه‌های جامعه‌ی مرکزگرا همچون سلطنت‌طلب، جمهوری‌خواه و ملی‌گرا است که تا دیروز تحت روایت‌های مذکور، لباس دموکراسی‌خواهی و تغییر را بر تن داشت، اما اکنون در مواجهه با حقیقت رهایی‌بخش، نقاب از چهره برداشته است.

همزمانی و اشتراک نظر آشکار مخالفان و موافقان حکومت در سرکوب خواست‌های کوردستان و ملل غیرفارس، نشان‌دهنده‌ی «ناخودآگاه جمعی فاشیسم» است. این همسویی، با دفاع از سیاست‌های تک‌زبانی، تک‌ملتی، تک‌پرچمی و تقدس جغرافیای برساخته با اسم رمز «تمامیت ارضی»، امکان پیوستار مکانیزم حذف و سرکوب را تمدید می‌کند و چرخ «فاشیسم عمیق تاریخی» را همچنان می‌چرخاند که فراتر از این یا آن حکومت ایرانی خواهد بود.

فحاشی و دهن‌پارگی عمومی که نشانه‌ی عریان‌بودگی فاشیسم است و امروز با گستردگی آن مواجه هستیم، واکنشی هیستریک به آشکارگی حقیقتی‌ست که دیگر امکان کتمان خود را از دست داده است. اکنون در زمانه‌ی زایش همزمان حقیقت و فاشیسم زیست می‌کنیم؛ نبرد دوقلوی متضادی که سرنوشت آن ناگزیر از دریای خون انسان‌ها خواهد گذشت.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٤\٠٢\٢٠٢٦

دانش پژوە، شعیب(٢٠٢٦): مرگ روایت‌ها؛ آشکارگی همزمان حقیقت و فاشیسم. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر

  • نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران**

نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران

26/01/2026|دیدگاه‌ها برای نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران بسته هستند

نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: [...]