در حاشیه انقلاب؛

قاسملو و بدیل دموکراتیک در حصار اقتدارگرایی ایران

زاهیر محمدی

در حاشیه انقلاب؛

قاسملو و بدیل دموکراتیک در حصار اقتدارگرایی ایران

این مقاله به بررسی ناکامی انقلاب‌ها در ایران از دیدگاهی تاریخی و سیاسی می‌پردازد و نشان می‌دهد که شکست‌های سیاسی، بیش از آنکه نتیجه فروپاشی نیروها یا عوامل بیرونی باشند، بازتاب یک چرخه دیرپای اقتدارگرایی، کیش شخصیت و پاتریمونیالیسم در فرهنگ سیاسی ایران هستند. آغاز مقاله با سیاست دکتر عبدالرحمن قاسملو است که در انقلاب ۱۳۵۷ با نقد شخص‌محوری و تلاش برای تقویت نهادگرایی، نمونه‌ای از بدیل دموکراتیک سرکوب‌شده را نمایندگی می‌کرد. مقاله نشان می‌دهد چگونه انقلاب مشروطه، انقلاب ۱۳۵۷ و خیزش کنونی ۱۴۰۴، هر سه در لحظه‌ای حیاتی از مسیر نهادمند و دموکراتیک خارج شدند و سیاست به عرصه وفاداری شخصی و تمرکز قدرت تبدیل شد.

ناکامی انقلاب‌ها در ایران را نمی‌توان صرفا مجموعه‌ای از شکست‌ها یا پیامدهای ناخواسته تحولات سیاسی دانست. این ناکامی، بیش از آنکه نتیجه زوال‌های مقطعی باشد، انعکاسی از یک منطق تاریخی تکرارشونده قدرت است؛ منطق اقتداری که سیاست را نه به‌مثابه عرصه منازعه عقلانی، رقابت نهادمند و تنظیم اختلاف‌های اجتماعی، بلکه به‌عنوان میدان اعمال اقتدار فردی، وفاداری شخصی و بازتولید سلسله‌مراتب شکل‌گرفته می‌بیند. در چنین منظومه‌ای، انقلاب‌ها اگرچه می‌توانند نظم‌های پیشین را فروبپاشند، اما اغلب ناتوان از تثبیت نظمی سیاسی مبتنی بر دموکراسی، قانون و رقابت نهادمند باقی می‌مانند.

برای فهم عمیق‌تر این چرخه تاریخی، باید به لحظاتی بازگشت که امکان تاریخی بدیلی متفاوت وجود داشت، اما این امکان به حاشیه رانده شد، حذف شد یا هرگز به گفتمان مسلط بدل نگشت. یکی از این لحظات، در حاشیه انقلاب ۱۳۵۷ و در سیاست دکتر عبدالرحمن قاسملو، دبیركل حزب دمكرات كردستان قابل مشاهده است؛ لحظه‌ای که نه صرفا بر سر یک چهره سیاسی، بلکه بر سر نوعی سیاست مستقل، نهادمند و دموکراتیک در برابر مسلط‌ترین گفتمان انقلاب آن زمان ایستادگی کرد. اهمیت این لحظه نه در سرنوشت فردی قاسملو، بلکه در نوع بدیلی است که او نمایندگی می‌کرد؛ بدیلی که حتی حذف فیزیکی یا حصر سیاسی آن، نتوانست معنای گفتمانی‌اش را از میان ببرد و هنوز به‌عنوان نقطه نگاه تحلیلی برای فهم ناکامی انقلاب‌ها در ایران اهمیت دارد.

در فضای انقلابی سال ۱۳۵۷، سیاست ایران به‌سرعت از چارچوب‌های نهادی خارج و به میدان توده‌ای خیابان منتقل شد. در این انتقال، زبان و معنا نقش محوری یافتند. خیابان با منطق بسیج گسترده توده‌ای زبان خاص خود را تولید کرد؛ زبانی که در آن، شعارها و دال‌های نمادین نقش اصلی را در سازمان‌دهی معنا ایفا کردند. این شعارها، به‌جای آنکه حامل مطالبات نهادی، حقوقی یا برنامه‌های مشخص سیاسی باشند، عمدتا حول نام‌ها و چهره‌ها شکل گرفتند. در چنین فضای معناشناختی، نام و چهره توانایی شکل‌دهی به عمق گفتمان سیاسی را پیدا کرد؛ به‌گونه‌ای که نام‌ها، نه به‌عنوان نماینده برنامه، بلکه به‌عنوان مرکز معنا در سیاست تعریف شدند.

در میانه همین فضاسازی گفتمانی، رفتار دکتر عبدالرحمن قاسملو، دبیر كل حزب دمكرات كردستان كه‌ بعدها توسط رژیم اسلامی ایران ترور شد، شاخص می‌شود. او در دو میتینگ در مهاباد در اسفندماه‌ ۱۳۵۷ و آذرماه‌ سال ۱۳۵۸ ، هنگامی  كه‌ انبوه‌ جمعیت  در تایید سخنانش شعار ((درود بر قاسملو)) سر دادند، سخنانش را قطع کرد و نسبت به خطر این شعار، شخص‌پرستی و تمرکز نمادین قدرت هشدار داد. چنین واکنشی در فضای انقلابی غالب آن زمان، نه فقط غیرعادی، بلکه مقابله با منطق غالب بود. اندکی بعد، در مراسم بازگشایی دفتر حزب در مریوان، پیش از آغاز سخنرانی به‌ مسئول دفتر حزب در این شهر هشدار داد تا پایان سخنرانی باید شعار ((درود بر قاسملو)) از دیوار روبه‌روی دفتر حزب پاک شود. این نوع اقدام، که در نگاه نخست ممکن است ساده به‌نظر برسد، در واقع مداخله‌ای بسیار آگاهانه در سطح منطق قدرت بود.

آنچه قاسملو در این لحظه انجام داد، نه واکنشی احساسی و نه اقدامی فردی در دفاع از نفس خویش بود، بلکه موضعی نظری و عملی در برابر شخص‌محوری نظام سیاسی بود. او به‌درستی دریافته بود که اقتدارگرایی، پیش از آنکه در نهادهای رسمی یا ساختارهای نهادی تثبیت گردد، در سطح نمادها، زبان و تخیل سیاسی شکل می‌گیرد. به عبارت دیگر، تبدیل نام یک فرد به دال مرکزی سیاست، نخستین گام در مسیر تعلیق نقد، حذف رقابت سیاسی و تمرکز قدرت است. مخالفت او با شعارهای شخص‌محور، دفاعی آگاهانه از سیاست نهادمند، رهبری جمعی و مهار کاریزما بود. این یکی از معدود صداهایی بود که نه در متن منطق سیاسی انقلاب ۱۳۵۷، بلکه در حاشیه آن به بازخوانی مفهوم ((قدرت مشروع و دموکراتیک)) پرداخت.

بااین‌حال، این سیاست هرگز به گفتمان مسلط بدل نشد. در مرکز سیاسی کشور، روندی کاملا متفاوت و مخالف آن در جریان بود. شعار ((درود بر خمینی)) به‌سرعت به دال مرکزی انقلاب تبدیل شد و سیاست را از عرصه منازعه عقلانی، رقابت سیاسی و نقد نهادی، به عرصه وفاداری، ایمان و اطاعت منتقل کرد. این شعار، نه فقط بیان حمایت سیاسی، بلکه سازنده نوعی رابطه خاص میان جامعه و قدرت بود؛ رابطه‌ای که در آن، رهبری سیاسی به جایگاه مرجعیتی فراتر از نقد ارتقا می‌یافت. در چنین چارچوبی، سیاست نه میدان رقابت برنامه‌ها و دیدگاه‌ها، بلکه عرصه تصدیق و اطاعت تعریف شد؛ عرصه‌ای که در آن، هرگونه تردید یا مخالفت با منطق گفتمانی غالب، نه به‌عنوان کنش سیاسی مشروع، بلکه به‌مثابه تهدیدی علیه وحدت و مشروعیت انقلاب تلقی می‌شد.

این انتخاب گفتمانی، نه تصادفی و نه صرفا احساسی بود. ریشه‌های آن را باید در تاریخ بلند اقتدارگرایی و پاتریمونیالیسم سیاسی در ایران جست‌وجو کرد. در ساختار پاتریمونیال، به تعبیر جامعه‌شناسان، قدرت نه نهادی عمومی و مبتنی بر قواعد و قوانین، بلکه امتداد دارایی، اعتبار و اراده شخص حاکم است. در چنین ساختاری، مرز میان امر عمومی و امر خصوصی مخدوش می‌شود و وفاداری شخصی جایگزین قواعد رسمی و شفاف می‌گردد. این منطق تاریخا در ایران در دوره‌های متعددی از سلطنت‌های پیشامدرن گرفته تا دولت‌های مدرن بازتولید شده است؛ به‌گونه‌ای که در بسیاری مواقع، دولت نه نهادی پاسخ‌گو و محدودشده توسط قانون، بلکه امتداد اراده حاکم تلقی شده است. در چنین منظومه‌ای، وفاداری شخصی مهم‌ترین محور ارتباط میان جامعه و قدرت است و نه مشروعیت مبتنی بر قانون، نهادهای مستقل و رقابت سالم.

این منطق اقتدارگرایی و سلطانی، که فرهنگ سیاسی ایران را در سده‌های اخیر شکل داده است، سیاست را به‌عنوان عرصه‌ای شخص‌محور تعریف می‌کند. در چنین فرهنگی، قدرت از سمت مردم نمی‌آید، بلکه بر آن تحمیل می‌شود؛ به‌گونه‌ای که حاکمیت، فارغ از نهادها و قواعد نهادمند، بر پایه رابطه مستقیم با جامعه قرار می‌گیرد. وفاداری به فرد، نه به قانون یا نهاد، شرط پیوند شهروند با نظام سیاسی است. در نتیجه، سیاست در چنین فرهنگی نه عرصه رقابت که عرصه اطاعت است.

انقلاب مشروطه، نخستین تلاش جدی برای گسست از این منطق بود. مشروطه‌خواهان کوشیدند با استقرار قانون اساسی، مجلس، و تفکیک قوا، قدرت فردی را مهار کنند و سیاست را به عرصه نهادمند و حقوقی منتقل سازند. در سطح قانونی، این پروژه نوآوری‌های اساسی داشت. اما در سطح ساختار اجتماعی، فرهنگ سیاسی و نهادهای اجتماعی مستقل، این دگرگونی عمیق و پایدار نبود. احزاب قدرتمند، جامعه مدنی سازمان‌یافته، و یک فرهنگ رقابت سیاسی نهادینه‌شده وجود نداشت تا بتواند نهادهای نوپا را در برابر موج‌های اقتدارگرایی محافظت کند. نهادهای نوپای مشروطه، بکوشند تا قدرت را تحت کنترل قانون درآورند، اما چنین تلاشی در برابر منطق مادام‌العمر اقتدارگرایی و فرهنگ سلطانی مقاومت محدودی داشت.

در نتیجه، دولت مدرن پس از مشروطه، به‌جای آنکه ضامن توزیع قدرت باشد، به ابزار تمرکز آن بدل شد. اقتدار فردی که مشروطه کوشیده بود مهارش کند، این‌بار نه با زبان سنت، که با زبان نظم، امنیت و توسعه بازگشت و خود را در شخصیت رضاشاه‌ متجلی ساخت. این بازگشت نشان داد که بدون دگرگونی در تخیل سیاسی و فرهنگ قدرت، نهادهای دموکراتیک به‌تنهایی قادر به تثبیت دموکراسی نیستند. مشروطه از این منظر نه شکست کامل، بلکه پروژه‌ای نیمه‌تمام بود؛ پروژه‌ای که در بدن خود امکان بازتولید اقتدارگرایی را حمل کرد.

انقلاب ۱۳۵۷، این نیمه‌تمامی را به شکلی رادیکال‌تر بازتولید کرد. این انقلاب، در سطح نمادین و ایدئولوژیک، نفی کامل سلطنت و نظم پیشین بود، اما در سطح منطق قدرت، نتوانست از سنت سلطانی گسست ایجاد کند. نفی شاه، بدون نفی منطق شاهی، تنها به جابه‌جایی دال مرکزی انجامید. در روان سیاسی جمعی، کاریزمای مذهبی جایگزین کاریزمای سلطنتی شد، اما ساختار رابطه قدرت تغییر نکرد. تبدیل شده به مرکزی واحد برای مشروعیت و بسیج، رهبری انقلاب توانست نهادها را تحت سیطره خود درآورد و اطاعت نسبت به فرد را جایگزین رقابت‌ سیاسی سازد. سیاست، بار دیگر حول شخص سازمان یافت و نهادها به حاشیه رانده شدند. در چنین فضایی، بدیل‌هایی مانند سیاست قاسملو، که بر نفی شخص‌پرستی و تقویت نهادها تأکید داشتند، نه فقط به حاشیه رانده شدند، بلکه معنادارا بی‌اثر شدند، زیرا گفتمان مسلط موفق شد معنای سیاست را از رقابت نهادمند حذف کند.

جمهوری اسلامی، از همان ابتدا، بر ترکیبی از اقتدار کاریزماتیک و پاتریمونیالیسم سیاسی استوار شد. حذف تدریجی احزاب مستقل، تضعیف نهادهای انتخابی و اولویت وفاداری ایدئولوژیک بر رقابت سیاسی، پیامدهای منطقی این ساختار بودند. قدرت، نه از طریق قواعد شفاف، نهادهای مستقل و پاسخ‌گو، بلکه از طریق شبکه‌های وفاداری، هنجارهای نمادین و تکیه بر رهبری متمرکز توزیع می‌شد. در چنین نظامی، دموکراسی، به‌مثابه رقابت آزاد، شفافیت و پاسخ‌گویی متقابل، به امری مشروط، تابعی و قابل تعلیق بدل شد.

در دهه‌های بعد، این الگو نه‌تنها تضعیف نشد، بلکه تثبیت شد. تغییر دولت‌ها، جابه‌جایی جناح‌ها و حتی اصلاحات محدود، نتوانستند ساختار اصلی قدرت را دگرگون کنند؛ زیرا مسئله، نه افراد یا شدت مطالبات اجتماعی، بلکه منطق بنیادی ساختار قدرت بود. این منطق، مبتنی بر وفاداری شخصی به مرکز اقتدار، نسبت به رقابت نهادمند مقاومت نشان داد. از این منظر، انقلاب ۱۳۵۷ را می‌توان نه صرفا تجربه‌ای شکست‌خورده در منعقدکردن دموکراسی، بلکه نمونه‌ای شاخص از بازتولید تاریخی اقتدارگرایی در قالبی جدید دانست؛ امری که هژمونی معنایی و نهادی خود را بر سیاست تحمیل کرد.

در این بستر تاریخی، خیزش کنونی ۱۴۰۴ شکل گرفته است. این خیزش، به‌ویژه از منظر گستره اجتماعی، تنوع مطالبات و شدت انتقادات نسبت به ساختار قدرت، واجد اهمیتی تاریخی است. اما هم‌زمان، با خطری آشنا مواجه است: بازتولید سیاست سلطانی در قالبی تازه و یا بازگشت منطق اقتداری در شکل‌های نوین. جریان‌های سلطنت‌طلب، به‌ویژه با بهره‌گیری گسترده از رسانه‌، می‌کوشند این خیزش را به پروژه‌ای مبتنی بر نوستالژی اقتدار و تمرکز نمادین قدرت بدل کنند. بزرگ‌نمایی شعارهایی چون ((جاوید شاه)) و ((بازگشت پهلوی)) بیش از آنکه بیانگر مطالبه آزادی و دموکراسی باشد، بازتاب نوستالژی قدرت متمرکز و فرهنگ سلطانی در تخیل سیاسی بخشی از جامعه است.

این روند، شباهتی ساختاری با فرایند انقلاب ۱۳۵۷ دارد. همان‌گونه که در آن انقلاب، شعار ((درود بر خمینی)) به محور سیاست بدل شد و معانی سیاسی را پیرامون یک نام متمرکز کرد، امروز نیز تلاش می‌شود نام پهلوی به دال مرکزی اعتراضات بدل شود. در هر دو مورد، سیاست از عرصه مطالبات نهادی، حقوقی و دموکراتیک، به عرصه وفاداری به یک نام یا یک خاندان منتقل می‌شود. رسانه‌ها، با تکرار، برجسته‌سازی و بازتولید این نمادها، نقش تعیین‌کننده‌ای در تثبیت و گسترش این منطق ایفا می‌کنند.

این بازتولید کیش شخصیت و تمرکز قدرت، نه صرفا نتیجه تبلیغات رسانه‌ای است، بلکه ریشه در فرهنگ سیاسی جامعه دارد؛ فرهنگی که قرن‌ها در ساختار قدرت ایران رسوب کرده است. جامعه‌ای که تجربه طولانی نهادهای مستقل، پاسخ‌گو و رقابت سیاسی نداشته، در بزنگاه‌های بحران به‌سوی نمادهای اقتدار، ستاره‌های منجی و روابط عمودی گرایش پیدا می‌کند. این بازگشت ممکن است در کوتاه‌مدت انسجام یا احساس وحدت ایجاد کند، اما در بلندمدت، زمینه را برای بازتولید چرخه اقتدارگرایی فراهم می‌کند.

ناکامی انقلاب‌ها در ایران، دقیقا در همین چرخه نهفته است. هر انقلاب، با وعده آزادی، عدالت و مشارکت سیاسی آغاز می‌شود، اما در لحظه‌ای تعیین‌کننده، سیاست به‌جای آنکه حول نهادهای قادر به مهار قدرت و رقابت آزاد گروه‌ها شکل یابد، به‌طور فزاینده‌ای حول شخص و کاریزما سازمان می‌یابد. این انتخاب گفتمانی، نه‌تنها امکان دموکراسی را از میان می‌برد بلکه زمینه بازتولید اقتدارگرایی را فراهم می‌کند؛ اقتداری که در قالب‌های جدید و با چهره‌هایی تازه دوباره ظاهر می‌شود.

بازخوانی سیاست دکتر  قاسملو، در این چارچوب، اهمیتی بنیادین دارد. این تجربه نشان می‌دهد که بدیل دموکراتیک، حتی در لحظات بحرانی تاریخ ایران، وجود داشته است؛ سیاستی که آگاهانه با کیش شخصیت، پاتریمونیالیسم و فرهنگ سلطانی مقابله کرد، اما به‌دلیل غلبه منطق اقتدار، به حاشیه رانده شد. این شکست، نه نشانه فقدان امکان، بلکه گواه قدرت تاریخی اقتدارگرایی در حذف بدیل‌هاست.

اگر خیزش کنونی قرار است از سرنوشت انقلاب‌های پیشین بگریزد، باید این چرخه تاریخی را به‌صراحت نقد کند. نقد اقتدارگرایی، بدون نقد کیش شخصیت، پاتریمونیالیسم و فرهنگ سلطانی، ناکافی خواهد بود. دموکراسی، نه با تغییر نام حاکمان، بلکه با تغییر منطق قدرت ممکن می‌شود؛ با تضعیف ساختارهایی که سیاست را به وفاداری شخصی فرو می‌کاهند و نهادها را از کارکرد مستقل بازمی‌دارند.

بدون این تغییر، تاریخ سیاسی ایران همچنان در مدار بازتولید اقتدارگرایی خواهد چرخید، حتی اگر هر بار شعارها، نمادها و چهره‌ها متفاوت باشند. در چنین آینده‌ای، انقلاب‌ها نه ابزار گسست از اقتدار، که لحظاتی خواهند بود برای بازآرایی همان منطق دیرپا، فقط با ظاهری نوتر. و این، بزرگ‌ترین ناکامی تاریخ سیاسی ایران تا امروز است؛ ناکامی انقلاب‌هایی که می‌توانستند دموکراسی بسازند، اما به ساخت اقتدارگرایی پایان ندادند — حتی زمانی که خود را در لباس آزادی و عدالت پنهان کردند.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٥\٠١\٢٠٢٦

محمدی، زاهیر(٢٠٢٦):در حاشیه انقلاب؛قاسملو و بدیل دموکراتیک در حصار اقتدارگرایی ایران. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر