سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران

شاهرخ حسن زاده

سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران

گذار از ارزش‌های بقا و اطاعت به ارزش‌های ابراز وجود و آزادی در اتمسفر سیاسی ایران، مستلزم واکاوی عمیق در لایه‌های پنهان معرفت‌شناختی و جامعه‌شناختی است که در آن، گویی زمان تقویمی با زمان تاریخی همخوانی ندارد و ما با یک ناهمزمانیِ ساختاری میان مرکز و پیرامون مواجه هستیم؛ در واقع مسئله‌ی بنیادین دموکراسی در ایران، صرفاً یک جابجایی قدرت در سطح سیاسی نیست، بلکه یک کلنجارِ هستی‌شناختی میان دو پارادایمِ «رعیت‌بودگی» و «شهروند‌مداری» است که ریشه‌های آن را باید در نظریه جامعه کوتاه‌مدت یا همان «جامعه کلنگیِ» “همایون کاتوزیان” جستجو کرد، جایی که فقدان استمرار تاریخی و انباشت سرمایه فرهنگی و نهادی سبب شده است که کنشگرِ ایرانی در مرکز، همواره در وضعیتی از هراسِ دائمی نسبت به آینده به‌سر ببرد و این هراسِ وجودی، او را به سمت ارزش‌های بقا سوق می‌دهد که در آن، امنیت بر آزادی مقدم است و فرد برای حفظ حیات و ثباتِ حداقلی، به بازتولیدِ قدرتِ مطلقه تن می‌دهد چرا که در حافظه تاریخی او، هر جرقه‌ای از آزادی با هرج‌مرج و فروپاشی پیوند خورده است و این همان نقطه عطفِ تراژیکی است که در آن دیکتاتور، جدای از تحمیل خارجی، به عنوان یک ضرورتِ روانی برای توده‌ای که خود را فاقدِ سوژگی می‌بیند، ظهور می‌کند.

درست در همین نقطه است که باید به گسستِ عظیمِ میان تجربه ایرانی و تجربه غربی اشاره کرد، یعنی جایی که انقلاب فرانسه با شعارِ بنیادینِ «آزادی، برابری، برادری»، نه‌تنها بساطِ سلطنتِ لویی شانزدهم را برچید، بلکه به تعبیر کانت، خروجِ انسان از «صغارتِ خودخواسته» را رقم زد و با جابجایی جایگاه انسان و خدا در ساحتِ حقوق، مفهومِ «تکلیف» را که ریشه در اطاعتِ از چوپانِ قدسی داشت، به مفهومِ «حق» تبدیل کرد که بنیادِ سوژه‌ی مدرن است؛ اما در ذهنیتِ سیاسیِ حاکم بر مرکزِ ایران، ما هنوز با یک رنسانسِ ناتمام مواجه هستیم که در آن مفاهیم دموکراتیک در لفافه‌ای از تکلیف‌گرایی و ارادت‌محوری محصور مانده‌اند و حاکم نه به عنوان یک وکیلِ موقت، فانی و پاسخگو، بلکه به مثابه یک «پدرِ قدسی» یا «منجیِ مقتدر» ادراک می‌شود که حقِ پرسشگری را از رعایای خویش سلب می‌کند. این انسدادِ معرفت‌شناختی که “داریوش شایگان” از آن تحت عنوان «تعطیلات تاریخی» یاد می‌کند، نشان‌دهنده جامعه‌ای است که اگرچه ابزارهای مدرنیته را مصرف می‌کند، اما هنوز در ساحتِ اندیشه به بلوغِ سوژه خردورز نرسیده است؛ جالب اینجاست که این ساختارِ روانی-اجتماعی، میان رژیم‌های مختلف سیاسی تداوم یافته و از پهلوی تا اکنون، میل به دستِ آهنین برای مدیریتِ امور، بخشی از ناخودآگاهِ جمعیِ مرکزنشینان بوده است.

این بازتولیدِ سندرومِ منجی، دقیقاً همان نقطه‌ای است که در آن ارزش‌های بقا بر ارزش‌های ابراز وجود چیره می‌شوند و مصداقِ بارزِ این واگراییِ معرفتی را می‌توان در نخستین آزمونِ بزرگِ پس از انقلاب ۵۷ مشاهده کرد؛ یعنی رفراندومِ «آری یا خیر» به جمهوری اسلامی، که در آن زمان، در حالی که مرکز در شور و هیجانِ عاطفیِ برساختنِ یک قدرتِ مطلقه جدید غرق بود، کردستان با درکی عمیق از ماهیتِ انسدادگرایِ این نوع نظرسنجی‌های توده‌وار آن را تحریم کرد، چرا که نخبگان و جامعه‌ی مدنیِ آنجا به درستی دریافتند که دموکراسی با یک «بله» یا «خیرِ» اجباری و بدونِ تضمینِ حقوقِ بنیادین و کثرت‌گرایانه تنها به بازتولیدِ استبدادِ اکثریت منجر خواهد شد؛ این کنشِ عقلانیِ کردستان در فروردین سال ۵۸، را می‌توان به مثابه یک اعتراضِ معرفت‌شناختی به منطقِ چوپان-رمگی تعریف کرد که می‌خواست اراده‌ی آزاد را در پایِ صندوق‌هایِ انتصابی قربانی کند.

اما فاجعه‌ی معرفتی در بخشی از مرکزِ ایران زمانی آشکارتر می‌شود که می‌بینیم امروز، پس از گذشتِ بیش از چهار دهه، همچنان همان منطقِ رفراندوم‌محوریِ منجی‌گرایانه در ادبیاتِ جریان‌هایِ سیاسیِ مرکزگرا، از جمله در آنچه تحت عنوان «دفترچه اضطرار» یا طرح‌هایِ انتقالِ قدرتِ پهلوی مطرح می‌شود، بازتولید می‌گردد؛ این اصرار بر مدلِ رفراندومی که قرار است دوباره یک «نام» یا یک «ساختارِ کلی» را به جای برنامه و نهاد بنشاند، نشان‌دهنده آن است که مرکز همچنان در پیوند میان دیکتاتور و توده گرفتار مانده و نگران‌کننده اینجاست که باز هم همان مدلِ حذفِ کثرت و طلبِ وکالتِ مطلق از مردم، بدونِ طی شدنِ فرآیندِ آموزشِ دموکراتیک و تحزب، به عنوانِ تنها راهِ نجات پیشنهاد می‌شود. این دقیقاً همان تکرارِ تاریخ است که در آن عاطفه سیاسی بر عقلانیتِ ساختاری غلبه کرده و میل به بازگشتِ پدرِ مقتدر به عنوانِ ضامنِ بقا، بر ضرورتِ شکل‌گیریِ نهادهایِ کثرت‌گرا پیشی می‌گیرد؛ این تضادِ عمیق حتی در ساحتِ نمادها و شعارها نیز خود را عیان می‌کند، آنجا که پیرامون با شعارِ هستی‌شناختی و مدرنِ «ژن، ژیان، ئازادی» (زن، زندگی، آزادی)، ماهیتِ حقوقی و انسانیِ مبارزه را به افق‌های جهانی پیوند می‌زند، اما در مرکز، هنوز بخشی از عاطفه سیاسی در دامِ شعارهایِ واپس‌گرایانه و مضحکی چون «توپ تانک فشفشه…» یا تقاضایِ عاجزانه برای بازگشتِ منجیِ موروثی دست و پا می‌زند.

در مقابل این رکودِ معرفت‌شناختی در مرکز، ما با پدیده‌ی شگرفِ بیداریِ پیرامون مواجه هستیم، جایی که ملت‌های دیگر این جغرافیای متکثر به دلیل دهه‌ها تجربه زیسته در متنِ تبعیض و فشار و همچنین به واسطه ساختارهای حزبی و سازمان‌یابی مدنیِ پیشرو، توانسته‌اند از الگوی رعیت-ارباب عبور کرده و به سمتی از عقلانیت انتقادی حرکت کنند که در آن، کثرت‌گرایی به یک واقعیتِ گریزناپذیر برای زیستِ دموکراتیک تلقی می‌شود؛ در واقع، پیرامون به دلیل درگیریِ مداوم با قدرتِ مطلقه، زودتر به ضرورتِ ارزش‌های ابراز وجود پی برده است و برخلاف مرکز که همچنان درگیرِ سندرومِ منجی و انتظار برای طلوع یک قهرمانِ فردی است، در مناطقی چون کردستان، این نهاد و تشکل است که معنابخشِ کنشِ سیاسی است و اینجاست که شکافِ میان عاطفه سیاسی در مرکز و عقلانیتِ مشارکت‌جو در پیرامون دهان می‌گشاید؛ چرا که مرکزنشینان اغلب در سودای یک ثباتِ کاذب به قیمتِ اطاعت هستند، در حالی که پیرامون به این درک رسیده است که آزادی، پاداشِ جامعه‌ای است که مسئولیتِ سرنوشتِ خویش را بر عهده گرفته و از مدل بندگی عبور کرده است.

طبق مدل تغییر ارزش‌های “رونالد اینگلهارت”، جوامع زمانی به سوی دموکراسیِ پایدار حرکت می‌کنند که نیازهای اولیه بقا تامین شده و فرد به مرحله‌ای از خودباوری برسد که مشارکت و آزادی بیان را فراتر از نان و امنیت بخواهد. اما پارادوکسِ ایرانی در این است که مرکز، حتی با وجودِ دارا بودنِ منابع مالی و رفاهی بیشتر نسبت به پیرامون، همچنان در بندِ ارزش‌های بقا و ترس از تجزیه یا هرج‌مرج باقی مانده است که این خود نشان‌دهنده یک استبدادِ درونی‌شده است که در آن فرد، آزادیِ دیگری را تهدیدی برای بقای خود می‌پندارد. این بحرانِ عقلانیت در مرکز، ریشه در یک فرآیندِ جامعه‌پذیریِ سیاسیِ معیوب دارد که در آن تقدیسِ قدرت و فردمحوری به جای قانون‌مداری نشسته است و تا زمانی که این تسویه‌حسابِ تاریخی با مفهومِ شاه-خدا صورت نگیرد هرگونه تحولِ سیاسی تنها به تعویضِ ماسک‌های استبداد منجر خواهد شد، زیرا جامعه‌ای که منتظر است کسی بیاید و زنجیرها را از دست و پایش بگشاید در حقیقت به دنبالِ اربابِ جدیدی می‌گردد نه آزادی؛ در مقابل، عقلانیتِ دموکراتیک محصولِ یک مقاومتِ معرفت‌شناختی است که در آن حق بر تکلیف مقدم شده و کثرتِ زبانی، مذهبی و فرهنگی به عنوانِ غنایِ سیاسی نگریسته می‌شود، نه به عنوانِ عاملی برای واگرایی؛ لذا چالشِ اساسیِ آینده ایران، نه لزوماً در کفِ خیابان، بلکه در فضایِ ذهنیِ نخبگان و توده‌های مرکزنشین نهفته است که باید از پیوندِ میان دیکتاتور و توده گسسته و به بلوغی برسند که در آن دموکراسی به یک فرهنگ و کنشِ مداومِ مبتنی بر تساهل و ابراز وجود تبدیل شود.

ما شاهد هستیم که چگونه بحرانِ معنا در مرکز به بازتولیدِ نوستالژی‌های اقتدارگرا دامن می‌زند، در حالی که در پیرامون، هزینه‌های سنگینِ پرداخته شده برای هویت و آزادی، منجر به شکل‌گیریِ نوعی انسانِ سیاسیِ جدید شده است که دیگر نمی‌خواهد رعیت و بنده باشد و این همان انسانی است که اینگلهارت او را حاملِ ارزش‌های ابراز وجود می‌داند؛ انسانی که می‌داند دیکتاتور نمی‌تواند امنیتِ واقعی را خلق کند، بلکه این امر در سایه‌ی قانون و مشارکتِ همگانی به دست می‌آید. بنابراین، گذارِ ایران به دموکراسی نیازمندِ یک حرکتِ دیالکتیکی است که در آن، عقلانیتِ سیاسیِ پیرامون به مرکز سرایت کند و مرکز را از پیله‌ی انفعال و ترسِ تاریخی‌اش خارج سازد، چرا که استمرارِ وضعیتِ کنونی چیزی جز تعمیقِ انسدادِ معرفت‌شناختی و غرق شدن در مردابِ جامعه‌ی کوتاه‌مدت نخواهد بود؛ جامعه‌ای که در آن به قول کاتوزیان، هر چه ساخته می‌شود به دستِ لنگرِ ناامنی و بی‌قانونی تخریب می‌گردد و تنها راهِ شکستنِ این چرخه، عبور از فرهنگِ تابعیت و رسیدن به فرهنگِ مشارکت است که در آن سوژه ایرانی، مسئولیتِ اخلاقی و سیاسیِ آزادیِ خویش را می‌پذیرد و دیگر به دنبالِ چوپانی برای هدایتِ گله نمی‌گردد.

در تحلیل نهایی، باید گفت که اگر مرکز نتواند با واقعیتِ پلورالیستیکِ ایران و ضرورتِ واگذاریِ قدرتِ مطلقه کنار بیاید، بحرانِ عقلانیت به فروپاشیِ کاملِ قراردادِ اجتماعی منجر خواهد شد، زیرا پیرامونِ ایران هم‌اکنون در دورانِ پسارنسانسِ فکریِ خود به‌سر می‌برد و دیگر حاضر به بازگشت به عصرِ اطاعت نیست و این شکافِ زمانی اگر با یک تحولِ معرفتی در مرکز پر نشود، می‌تواند به بزرگترین چالشِ هستی‌شناختیِ تاریخ معاصر ایران تبدیل گردد؛ چرا که این حاکمان نیستند که آزادی را پیشکش کنند، بلکه پاداشِ بلوغِ فکریِ جامعه‌ای است که به درکی عمیق از پیوند میان حقِ ابراز وجود و کرامتِ انسانی رسیده است و این گذار، هرچند دردناک و طولانی، تنها مسیرِ رهایی از چرخه‌ی ابدیِ استبداد و ناامنی در جغرافیایی است که قرن‌هاست میان شکوهِ گذشته و بحرانِ حال دست و پا می‌زند و اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمندِ آن است که از نوستالژیِ قدرت به واقعیتِ دموکراسی مهاجرت کند. این مهاجرت فکری، مستلزم تخریبِ بنیان‌های منجی‌گرایی است که در آن فرد به جای عاملیتِ شخصی، به اراده‌ی معطوف به قدرتِ یک فردِ فرهمند تکیه می‌کند و با نگاهی به تجربه‌ی کشورهای در حال گذار، می‌بینیم که موفقیت تنها زمانی حاصل شده است که توده‌ها از ارزش‌های بقا که ریشه در فقر فرهنگی و اقتصادی دارد، به سوی ارزش‌های رهایی‌بخش حرکت کرده‌اند، یعنی جایی که تساهل با مخالف، احترام به حقوق اقلیت‌ها و نقدِ بی‌محابای قدرت به ارزش‌های اخلاقیِ برتر تبدیل می‌شوند؛ در ایرانِ امروز، این تحول در لایه‌های زیرینِ جامعه‌ی پیرامونی به وضوح دیده می‌شود، جایی که تحزب و سازمان‌دهی به فرد می‌آموزد که قدرتِ او در جمع و در ساختار است، نه در ارادت به شخص؛ اما در مرکز، اتمیزه شدنِ جامعه و فقدانِ نهادهای مدنیِ قدرتمند، باعث شده است که افراد در تندبادهای سیاسی به دنبالِ پناهگاهی در سایه‌ی یک مقتدرِ جدید باشند و این دقیقاً همان دامی است که استبداد برای تداومِ خود به آن نیاز دارد.

این بحرانِ عقلانیت و میل به تمامیت‌خواهی در مرکز، یادآورِ منطقِ سیاستِ استثنایی در تاریک‌ترین برهه‌های تاریخ مدرن است؛ همان‌گونه که پیش از آغاز جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹، حزب ناسیونال‌سوسیالیسم آلمان با استفاده از تکنیک «دیگری‌سازی» و مقصرانگاریِ اقلیت‌ها(یهودیان) و جریان‌های چپ، امنیت را به بهایِ سلاخیِ آزادی به توده‌ها فروخت، امروز نیز در اتمسفر سیاسی ایران، همان الگویِ حذف و دشمن‌انگاریِ سیستماتیک بازتولید می‌شود. این سندرومِ نگران‌کننده، نشان‌دهنده آن است که ذهنیتِ مرکزگرا همچنان میان دو تیغه قیچیِ استبدادِ فردی و فاشیسمِ جمعی گرفتار است؛ لذا هیچ بعید نیست که در صورتِ به ثمر رسیدنِ خیزشِ هویت‌خواهانه ملت‌ها، جریان‌های پادشاهی‌خواه با استفاده از همان ابزارهای معرفتیِ سال ۱۳۵۷، انقلاب را مصادره کرده و با بازتولیدِ منطقِ «فتوا»، این بار تحت لوایِ یکپارچگی ملی، فرمانِ سرکوب و حذفِ اتنیک‌های مختلف، چپ‌ها و هر صدایِ کثرت‌گرای دیگری را صادر کنند. مصداقِ بارز این انسدادِ معرفتی را می‌توان در کلامِ مدعیانِ پادشاهی در حاشیە نشست‌های بین‌المللی ردیابی کرد، آنجا که سوژگی و تکثرِ نیروهای سیاسی عملاً نادیده گرفته شده و با صراحتی تمامیت‌خواهانه، تنها کسانی «ملت» نامیده می‌شوند که «نامِ لیدر» را فریاد بزنند! در این پارادایم، هرگونه مطالبه‌ی حق‌مدارانه از سوی احزاب حقوق‌محورِ ملی یا جریان‌های دگراندیش با برچسبِ تجزیه‌طلبی از دایره‌ی امرِ ملی اخراج می‌شود. این منطقِ حذفی در حقیقت اعلامِ جنگی پیش‌دستانه علیه کثرت‌گرایی است؛ جبهه‌بندیِ خطرناکی که در آن هر کسی که از جایگاه رعیتِ مطیع به جایگاه شهروندِ منتقد ارتقا یابد به عنوانِ تهدیدی برای بقا معرفی می‌گردد. اینجاست که می‌بینیم استبدادِ موروثی و استبدادِ مذهبی در یک پیوندِ استراتژیک علیه سوژگیِ انسانِ ایرانی به هم می‌رسند؛ جایی که حقِ تعیینِ سرنوشت فدایِ ارادت به شخص شده و صندوقِ رأی، پیشاپیش در برابرِ اراده‌ی مطلقِ منجی، بی‌اعتبار می‌گردد. بنابراین، اگر مرکز نتواند از این فاشیسمِ نهفته در لوایِ ملی‌گراییِ صلب عبور کند، گذار از ارزش‌های بقا به ارزش‌های آزادی، تنها سرابی خواهد بود که بار دیگر به بازتولیدِ چرخه‌ی خونینِ استبداد منتهی می‌شود.

لذا؛ برای خروج از این انسداد، باید یک دیالوگِ ملیِ معرفت‌شناختی شکل بگیرد که در آن مرکز از توهمِ مرکزیتِ مطلق و وحدتِ صلب دست برداشته و بیاموزد که دموکراسی در حقیقت مدیریتِ کثرت است نه سرکوبِ آن و پیرامون نیز به عنوانِ پیشرانِ این تغییر، الگوهایِ مشارکت‌جویانه و تجربیاتِ موفقِ خود در زمینه‌ی جامعه‌پذیریِ سیاسی را به بدنه کلانِ کشور تزریق کند تا در نهایت، سوژه ایرانی نه به عنوانِ رعیتی در پیِ نان و امنیت، بلکه به عنوانِ شهروندی در پیِ آزادی و کرامت، هویتِ خود را بازتعریف نماید. این فرآیند، نه تنها یک ضرورتِ سیاسی، بلکه یک الزامِ تمدنی برای بقای ایران در جهانِ مدرن است، چرا که جوامعِ کلنگی و کوتاه‌مدت، در دنیایِ پیچیده‌ی امروز که بر پایه ثباتِ نهادی و پیش‌بینی‌پذیریِ دموکراتیک بنا شده است، محکوم به زوال و حاشیه‌نشینیِ تاریخی هستند و تنها راهِ گریز از این سرنوشتِ محتوم، گذارِ شجاعانه به پارادایمِ ابراز وجود و پذیرشِ تمام‌عیارِ عقلانیتِ انتقادی در همه‌ی سطوحِ زندگیِ اجتماعی و سیاسی است؛ به گونه‌ای که دیگر هیچ حاکمی مقدس شمرده نشود و هیچ شهروندی به دلیلِ پرسشگری، از حقِ حیات و فعالیت محروم نگردد و این همان نقطه‌ای است که در آن، ایرانِ مرکز و پیرامون در یک پیوندِ ارگانیک و برابری‌خواهانه، به همگراییِ ملیِ واقعی دست خواهند یافت، همگرایی‌ای بر مبنایِ قراردادِ اجتماعیِ آگاهانه و احترامِ متقابل به تکثرِ هستی‌شناختیِ تمامیِ ساکنانِ این سرزمین استوار است.

در نهایت، باید به یاد داشت که دموکراسی پیش از آنکه در صندوق‌های رأی متولد شود، در ذهنِ انسانی متولد می‌شود که دیگر از لرزه‌های تاریخ نمی‌هراسد و به جای پناه بردن به آغوشِ دیکتاتور، خانه‌ی خود را بر سنگ‌بنایِ حقوقِ بنیادین و آزادی‌های فردی و جمعی بنا می‌کند و این همان مأموریتِ بزرگی است که نسل‌های کنونی ایران، به‌ویژه در آن بخش از مرکز، برای عبور از قرون‌وسطایِ فکریِ خود و پیوستن به کاروانِ مدرنیته‌ی اصیل و رهایی‌بخش بر عهده دارند تا یک‌بار برای همیشه، سایه‌ی سنگینِ پدرِ مقتدر را از سرِ سرنوشتِ خویش کنار بزنند و مسئولیتِ دشوار اما شیرینِ آزادی را با تمامِ وجود در آغوش بگیرند.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٦\٠٢\٢٠٢٦

حسن زادە، شاهرخ(٢٠٢٦): سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر

  • نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران**

نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران

26/01/2026|دیدگاه‌ها برای نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: از حق تعیین سرنوشت تا بازتعریف رابطه ملت‌ها با دولت در ایران بسته هستند

نظریه تحلیل پیچیده سه‌سطحی و گفتمان اقلیم زاگروس: [...]