ایران بین دو فاشیسم؟

آرش صالح

ایران بین دو فاشیسم؟

چنان‌که به نظر می‌رسد، ایران امروز در معرض نوعی دوقطبی‌سازی اقتدارگرایانه قرار گرفته است که نه از دل رقابت دموکراتیک، بلکه از تقابل دو جنبش فاشیستیِ بازمانده از قرن بیستم برمی‌خیزد. در این دوقطبی، هر آنچه کثرت است انکار می‌شود و تفاوت‌های سیاسی، اتنیکی، و حتی فرهنگی باید قربانی یک «برنامه سیاسی مشخص» شوند. هر دو سوی این تقابل خود را یگانه نماینده ملت، تاریخ و آینده ایران می‌دانند و سیاست را به میدان حذف، طرد و مصادره آینده تقلیل می‌دهند. این مقاله می‌کوشد با ارجاع به یکی از مهم‌ترین آثار نظری معاصر در تبیین فاشیسم و با نشان‌دادن نمودهای عینی آن در هر دو سوی این دوقطبی، استدلال کند که دو جنبش مسلطِ جمهوری اسلامی (خمینی‌گرایی) و پهلوی‌گرایی معاصر، نه دو بدیل متضاد، بلکه دو صورت از یک الگوی مشترک فاشیستی هستند که پهنای سیاست و جامعه ایران را در پرتگاهی تاریخی قرار داده‌اند.

نقطه عزیمت نظری

نقطه عزیمت نظری این مقاله، رویکرد رابرت پاکستون در کالبدشناسی فاشیسم است. پاکستون فاشیسم را نه یک ایدئولوژی منسجم، بلکه الگویی از رفتار سیاسی می‌داند؛ الگویی که در شرایط بحران، احساس زوال، تحقیر جمعی و اضطرار ملی فعال می‌شود. از این منظر، آنچه اهمیت دارد نه انسجام فکری یا برنامه روشن، بلکه شیوه کنش سیاسی، نوع بسیج، نسبت با خشونت، و رابطه با نخبگان قدرت است. با این تعریف، می‌توان نشان داد که هم در جریان خمینی و هم در پهلوی‌گرایی امروز، این الگوی رفتاری به‌طور چشمگیری قابل مشاهده است.

پاکستون مرحله نخست فاشیسم را «کاوش‌های روشنفکرانه» می‌نامد؛ مرحله‌ای که در آن، روشنفکران و نظریه‌پردازان با روایت‌هایی از زوال، انحطاط و گسست از «ذات اصیل» جمعی، زمینه ذهنی یک جنبش اقتدارگرا را فراهم می‌کنند. در ایرانِ پیش از ۱۳۵۷، احمد فردید یکی از مهم‌ترین چهره‌هایی بود که چنین نقشی ایفا کرد. فردید در درس‌گفتارها و تأملاتش، مدام بر این تز پای می‌فشرد که «ما از گذشته و ماهیت خود فاصله گرفته‌ایم» و غرب‌زدگی را به‌مثابه علت‌العلل انحطاط ایران معرفی می‌کرد. راه‌حل او، نوعی بازگشت به خویشتن، احیای عظمت ازدست‌رفته و بازیابی یک «ایران اصیل» بود.

این چارچوب فکری، هرچند فاقد برنامه سیاسی مشخص بود، اما نقش مهمی در شکل‌دادن به جوّ انقلابی میان بخشی از روشنفکران ایفا کرد. فردید، همراه با دیگر چهره‌های ضدمدرن، زبان و مفاهیمی تولید کرد که در آن انقلاب نه یک پروژه سیاسی مشخص، بلکه یک «رستاخیز» و «نجات تاریخی» تلقی می‌شد. این دقیقاً همان فضایی است که پاکستون آن را بستر زایش فاشیسم می‌داند: سیاست به‌مثابه پاسخ عاطفی به احساس زوال.

نکته کلیدی آن است که همین منطق را می‌توان در نظریه ایرانشهریِ رایج در میان پهلوی‌گرایان امروز نیز مشاهده کرد؛ نظریه‌ای که متأثر از قرائت‌های جواد طباطبایی از تاریخ ایران است. در این روایت نیز، جامعه ایرانی از مسیر «طبیعی» و «اصیل» خود منحرف شده، دچار انحطاط تاریخی شده و نیازمند بازگشت به یک دولت متمرکز، مقتدر و یکپارچه است. اگر فردید از «بازگشت به خویشتن» سخن می‌گفت، ایرانشهری‌گری نیز از «بازسازی دولت-ملت تاریخی ایران» حرف می‌زند؛ اما در هر دو، کثرت، تفاوت و سیاست رقابتی به‌مثابه تهدید فهم می‌شوند. از این منظر، می‌توان نتیجه گرفت که هر دو جریان —خمینی‌گرایی و پهلوی‌گرایی— نه‌تنها در مرحله اول نظریه پاکستون قرار دارند، بلکه از حیث منطق فکری و زبان سیاسی، شباهت‌های ساختاری عمیقی با یکدیگر دارند.

پاکستون تأکید می‌کند که یکی از نشانه‌های مهم فاشیسم، گنگ‌بودن، ابهام برنامه‌ای و تغییر مداوم مواضع است. این امر نه نشانه ضعف، بلکه راهبردی آگاهانه برای جذب نیروهای متعارض است. نمونه کلاسیک آن، مواضع خمینی در پاریس است: از آزادی مطبوعات و دموکراسی سخن می‌گفت، اما هم‌زمان از ولایت فقیه نیز عقب‌نشینی نمی‌کرد. این ابهام به او امکان داد طیف متنوعی از نخبگان ملی‌گرا، مذهبی و حتی لیبرال را گرد خود جمع کند؛ نخبگانی که پس از استقرار قدرت، به‌تدریج حذف شدند.

در پهلوی‌گرایی معاصر نیز وضع مشابهی دیده می‌شود. مواضع متناقض درباره نظام سیاسی آینده، حقوق اقلیت‌ها، شکل حکومت و حتی قانون اساسی، نه تصادفی بلکه کارکردی است: جذب حداکثری ناسیونالیست‌ها و نیروهای اقتدارگرا. اما منطق فاشیستی حکم می‌کند که این تنوع، صرفاً تاکتیکی و موقتی باشد. یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظری پاکستون نشان‌دادن این واقعیت است که فاشیسم در مسیر تصاحب قدرت، همکاری گسترده‌ای با نخبگان محافظه‌کار دارد. در ایرانِ امروز، این الگو به‌وضوح در پهلوی‌گرایی دیده می‌شود؛ جایی که بخش‌هایی از محافظه‌کارترین اقشار وابسته به جمهوری اسلامی —از امنیتی‌ها تا تکنوکرات‌ها— به‌راحتی به این اردوگاه می‌پیوندند. همان خطای تاریخی نخبگان محافظه‌کار اروپایی در دهه ۱۹۳۰، اینجا نیز در حال تکرار است.

پاکستون نشان می‌دهد که فاشیسم نوعی بسیج توده‌ای بدون کثرت‌گرایی است. خشونت در این نظام‌ها نه ابزاری فرعی، بلکه عنصری هویتی است. «دیگری‌ها» —چپ‌ها، لیبرال‌ها، اقلیت‌ها و گروه‌های اتنیکی— به‌عنوان تهدید وجودی ملت معرفی می‌شوند و حذف آنان با مفاهیمی مانند تجزیه‌طلب توجیه می‌گردد. شهروندی به‌صورت سلسله‌مراتبی و طردگرایانه تعریف می‌شود.

در گفتمان پهلوی‌گرایی، جامعه باید به‌مثابه یک «گله» و به‌صورت توده‌ای بسیج شود تا «پهلوی به ایران بازگردد». شعار «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» دقیقاً در همین راستا عمل می‌کند. خشونت کلامی و فیزیکی علیه دگراندیشان، روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی، به‌تدریج به مؤلفه‌ای هویتی در این جریان بدل شده است. خودِ پهلوی نیز به‌صراحت اعلام کرده است هر آنچه ذیل او جمع نشود، «دشمن ملت» است؛ تعریفی که به‌طور کلاسیک، در ادبیات تبیین فاشیسم یکی از شاخص‌ترین نشانه‌هاست.

پاکستون در پایان کتاب خود، تعریفی ترکیبی و دقیق ارائه می‌کند که ایدئولوژی، عمل و ساخت قدرت را درهم می‌تند. فاشیسم، از نظر او، نوعی رفتار سیاسی است که با وسواس نسبت به زوال و تحقیر جمعی آغاز می‌شود و از طریق بسیج توده‌ای ملی‌گرایان، همکاری مؤثر با نخبگان سنتی، کنارگذاشتن آزادی‌های دموکراتیک، و توسل به خشونت «رهایی‌بخش» به پیش می‌رود. وسواس نسبت به زوال و انحطاط تاریخی، اسطوره بازگشت به عظمت ازدست‌رفته، ابهام برنامه‌ای و مواضع متناقض، بسیج توده‌ای بدون کثرت‌گرایی، تعریف دشمن داخلی و حذف «دیگری‌ها»، همکاری با نخبگان محافظه‌کار، تبدیل خشونت به مؤلفه هویتی و نفی سیاست رقابتی و دموکراتیک از سیمپتم‌های اصلی فاشیسم است که روزانه در الگوی رفتار پهلوی و طرفدارانش بروز پیدا می‌کنند. از این منظر، ایران نه میان «استبداد و آزادی»، بلکه میان دو صورت از یک الگوی فاشیستی گرفتار شده است؛ وضعیتی که اگر به چالش کشیده نشود، می‌تواند بار دیگر جامعه و سیاست ایران را به بن‌بستی تاریخی بکشاند.

اما چراغی که امروز در کردستان، در تقابل با تمامی صورت‌های فاشیسم، روشن شده است، می‌تواند و باید به افقی از امید برای سراسر ایران بدل شود؛ افقی که در آن شعار «کردستان گورستان فاشیست‌ها» نه به‌معنای حذف فیزیکی، بلکه به‌مثابه نفی تاریخی، سیاسی و اخلاقیِ همه اشکال فاشیسم تحقق یابد. تحقق چنین افقی، پیش از هر چیز، مستلزم هم‌پیمانی و همراهی فعال نخبگان طردشده در سراسر ایران با جنبش کردستان است؛ همراهی‌ای که تنها از مسیر به‌رسمیت‌شناختن کثرت، برابری و حق تفاوت می‌تواند به بدیلی واقعی در برابر سیاستِ حذف و انحصار بدل شود.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٩\٠٢\٢٠٢٦

صالح، آرش(٢٠٢٦):ایران بین دو فاشیسم؟. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر

  • سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران

سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران

16/02/2026|دیدگاه‌ها برای سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب انسداد دموکراسی و بیداریِ پیرامون در ایران بسته هستند

سندروم منجی و فاشیسمِ امنیت‌محور؛ تاملاتی در باب [...]

  • ولیعهد دیجیتال و تله تمرکز:

ولیعهد دیجیتال و تله تمرکز: چگونه قدرت‌های منطقه‌ای و ارتش‌های بات، پلورالیسم جامعه ایران را خاموش می‌کنند

15/02/2026|دیدگاه‌ها برای ولیعهد دیجیتال و تله تمرکز: چگونه قدرت‌های منطقه‌ای و ارتش‌های بات، پلورالیسم جامعه ایران را خاموش می‌کنند بسته هستند

ولیعهد دیجیتال و تله تمرکز: چگونه قدرت‌های منطقه‌ای [...]