سایهروشنهای پراگ و طنینِ یک ترانه
دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمهر دزهیی
زاهیر محمدی
تاریخ گاهی نه در سالنامههای رسمی، بلکه در طنین گامها، در پسزمینهی موسیقی یک کافه، یا در لبخند مسافری غریب در شهری دور ماندگار میشود. حافظه جمعی یک ملت، جادهای است مالامال از این نشانههای کوچک و بزرگ که هویت فردایی ما را میسازند. موسسه «تیشک» به مناسبت سی و هفتمین سالروز ترور دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین، در سلسله مقالات «بازنمایی دكتر قاسملو در حافظه جمعی كوردستان»، اینبار ورقهای کتاب خاطرات را به نام یکی از شخصیتهای كوردستان میگشاید؛ هنرمند و سیاستمدار کورد، «هۆمهر دزهیی»، مردی که ترانههایش دهههاست نجواگر عشق و زن و زیبایی اند. این روایتی است از دوستی و همنیشینهایی كه در قلب اروپا شکل گرفتهاند.
مسکو ۱۹۵۷: زنی بلوند با نامی مستعار
همه چیز از تابستان سال ۱۹۵۷ در مسکو آغاز شد. در بیست و هفتمین روز از ماه ژوئیه، زمانی که جوانان سراسر جهان در جشنواره جهانی جوانان كمونیست گرد هم آمده بودند تا از صلح و دوایی فراتر از جنگ سرد بگویند. کاروان کوچک کوردهای حاضر در جشنواره شور و حالی دگرگون داشت. در میان شلوغی و هیاهوی غرفهها و خیابانهای مسکو، زنی بسیار زیبا، بلوند با چشمانی به رنگ آبی آسمان و لباس كوردی موكریانی به سوی گروه کوردها آمد. او با وقار و صمیمیتی خاص خود را معرفی کرد: «نام من نسرین است؛ همسر عباس انوری، یک کورد از ایران که در پراگ دانشجو است. او كه به خاطر مشغلههای درسی نتوانسته است بیاید، مرا به عنوان نماینده خود روانه این جشنواره کرده است.»
برای هۆمهر دزهیی جوان این دیدار آغازی بود بر یک دوستی طولانی، اما حقیقت پشت این نامها دو سال بعد در مهآلودگی سیاست و مبارزه آشکار شد. دو سال طول کشید تا هۆمهر دزهیی دریابد که آن زن بلوند چشمآبی، در واقع «هیلین کرونیلیچ» است نه نسرین و آن همسر غایب، «عباس انوری»، کسی نیست جز دکتر عبدالرحمن قاسملو، دبیر كل حزب دمكرات كوردستان؛ مبارز و روشنفکری که ناچار بود هویت خود و خانوادهاش را در سایه نامهای مستعار حفظ کند تا چرخهای مبارزه از حرکت نایستد. بعد از پایان جشنواره مسکو، نامهنگاری میان هۆمهر دزهیی و این زوج آغاز شد؛ نامههایی که پلی شد میان دلهای پرتپش برای آزادی و سرانجام به یک دوستی عمیق و خانوادگی بدل گشت.
مرا ببوس: هدیهای تلخ و شیرین در وین
درام تاریخ گاهی شگفتآور و در عین حال دردناک است. سالها بعد در پراگ و وین، همان وینی که سرانجام در ژوئیه ۱۹۸۹ شاهد غروب خونین دکتر قاسملو به دست تروریستها بود، دیداری میان دو دوست رخ داد. دکتر قاسملو که همواره شیفته هنر، ادبیات و موسیقی بود، در یکی از این دیدارها در وین ترانهی ماندگار و مشهور «مرا ببوس» با صدای احسان گلنراقی را به عنوان یک هدیه ارزشمند به هۆمهر دزهیی هنرمند تقدیم کرد.
شعر و ملودی این ترانه که خود نمادی از وداع یک مبارز در آستانه جانباختن بود، آنچنان در جان و دل هۆمهر دزهیی نشست و او را مجذوب کرد که در همان لحظه و با یكبار شنیدن، تمام کلمات و فراز و فرودهای ملودی آن را حفظ کرد. شاید دکتر قاسملو با بخشیدن این ترانه، ناخودآگاه سرنوشت سرخ خویش را در گوش تاریخ زمزمه میکرد؛ ترانهای برای آخرین وداع در شهری که سالها بعد قتلگاه او شد.
پراگ ۱۹۷۰: کافه مونیکا و طنین موسیقی
سیزده سال پس از آن دیدار نخستین در مسکو، چرخ روزگار هۆمهر دزهیی را به پایتخت زیبای چکسلواکی یعنی پراگ کشاند. در ۲۳ اکتبر سال ۱۹۷۰، هۆمهر دزهیی کار خود را به عنوان مترجم در سفارت عراق در چکسلواکی آغاز کرد؛ جایی که برادر بزرگترش، «محسن دزهیی»، به عنوان سفیر خدمت میکرد.
در بدو ورود و به مناسبت آغاز این فصل جدید از زندگی و همچنین تبریک عروسی هۆمهر، دکتر قاسملو و همسرش هیلین به رسم وفاداری و دوستی دیرینه به دیدار آنها آمدند تا پیوند دوستیشان را تجدید کنند. روز بعد، این چهار زوج صمیمی رو به سوی رستوران مشهور «MONIKA» در پراگ نهادند. در میان فضای رمانتیک رستوران در حالی که نتهای پرشور موسیقی گروه (GIPSAY) در فضا میپیچید، آنها نشستند، به موسیقی گوش سپردند و خاطرات سالهای دور مسکو، نامهای مستعار و جادههای پرپیچوخم مبارزه را مرور کردند. آن شب، پراگ شاهد تبسمهای مردی بود که بار سنگین رهبری یک ملت را بر دوش داشت، اما در کنار دوستانش به آرامش موسیقی پناه برده بود.
روزهای پراگ: همنشینی هنر و سیاست در خانه سفیر
مدت اقامت هۆمهر دزهیی در پراگ فصلی درخشان از همنشینی هنر و اندیشه كوردی بود. در آن روزها، خانه سفیر عراق (محسن دزهیی) و گوشه و کنار کافههای پراگ، به میعادگاه نخبگان کورد تبدیل شده بود. بارها و بارها، هۆمهر دزهیی به همراه دکتر قاسملو و یکی دیگر از ستونهای استوار موسیقی كوردستان، یعنی قادر دیلان، آهنگساز و موسیقیدان برجسته گرد هم میآمدند.
آمیزه صدای مخملی هۆمهر دزهیی، پنجههای ساحرانهی قادر دیلان و نگاه عمیق و کاریزماتیک دکتر قاسملو، شبهای سرد پراگ را غرق در گرمای كوردستان میکرد. در این نشستها، هنر صرفا ابزاری برای سرگرمی نبود، بلکه زبان مشترک روحی بود که برای رهایی میتپید. قاسملو در هنر دزهیی و دیلان، اصالت فرهنگ ملتی را میدید که برایش مبارزه میکرد و این هنرمندان در صلابت و آگاهی او افقهای روشن فردا را جستجو میکردند.
اکنون ۳۷ سال از آن شامگاه شوم در وین میگذرد؛ جایی که دیپلماسی ترور، فریاد صلحخواهی دکتر قاسملو را در خون کشید. اما خاطراتی که هۆمهر دزهیی از آن روزهای مسکو، پراگ و ترانه مرا ببوس روایت میکند، نشان میدهد که قاسملو فراتر از یک رهبر سیاسی، روحی لطیف، فرهنگدوست و انسانی شیفته زندگی بود.
نظرات
به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ٢٠\٠٧\٢٠٢٦
محمدی، زاهیر(٢٠٢٦): سایهروشنهای پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمهر دزهیی. بلاگ ژیانەوە؛ بازنمایی دکتر قاسملو در حافظەی جمعی. مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.
مطالب دیگر
سایهروشنهای پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمهر دزهیی
سایهروشنهای پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو [...]
همه راهها دیگر به بانه نمی رسید
همه راهها دیگر به بانه نمی رسید روایتی از [...]
قاسملو به مثابه یک مردمنگار
قاسملو به مثابه یک مردمنگار احمد محمدپور [...]




