وقتی «فرصت تاریخی» می‌تواند نام دیگرِ تله باشد

تأملی درباره احزاب کورد ڕۆژهەڵات در جنگ میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی

هیمن رحیمی

در سیاست، همه چیز با شجاعت سنجیده نمی‌شود؛ گاهی مسئله اصلی، ظرفیتِ تحملِ پیامدهاست. بسیاری از جنبش‌ها نه به دلیل کمبود قهرمانی، بلکه به سبب ناتوانی در فهم «نسبتِ نیروها» نابود شده‌اند. آنچه در سال‌های اخیر در خاورمیانه رخ داد، صرفاً یک تنش نظامی میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی نبود؛ بلکه صحنه‌ای بود که در آن، بازیگرانِ بدون دولت باید تصمیم می‌گرفتند آیا وارد تاریخ شوند یا از زیر آوار آن عبور کنند.

پرسش درباره احزاب کورد ڕۆژهەڵات دقیقاً در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند: آیا عدم مشارکت مستقیم آنان در جنگ، نشانه محافظه‌کاری و از دست دادن فرصت بود، یا بالعکس، نوعی عقلانیت سیاسی برای جلوگیری از تبدیل شدن به نیروی پیاده‌نظام قدرت‌های خارجی؟

مشکل این بحث آنجاست که اغلب، مسئله به زبان اخلاقیِ ساده‌سازی‌شده بیان می‌شود: «چرا اقدام نکردند؟» یا «چرا وارد جنگ نشدند؟». اما سیاست، دادگاه اخلاق فردی نیست. سیاست، مدیریتِ توزیعِ مرگ است.

در بسیاری از جنبش‌های خاورمیانه، نوعی رمانتیسمِ قیام وجود دارد؛ انگار هر لحظه بحرانی، خودبه‌خود «فرصت تاریخی» است. در حالی‌که تاریخ دقیقاً برعکس عمل می‌کند. اغلبِ آنچه بعدها «فرصت» نامیده می‌شود، در لحظه وقوع، شبیه پرتگاه است. والتر بنیامین زمانی نوشت که انقلاب، شاید نه لوکوموتیو تاریخ، بلکه کشیدن ترمز اضطراری باشد. این جمله، برای وضعیت احزاب کوردی نیز معنایی تعیین‌کننده دارد: آیا ورود به جنگ، حرکت به سوی آزادی بود یا افتادن در سازوکار مصرفِ ژئوپولیتیک؟

بخش بزرگی از نیروهای اپوزیسیون خاورمیانه، در لحظه بحران، دچار نوعی «توهمِ مرکزیت» می‌شوند؛ یعنی تصور می‌کنند قدرت‌های جهانی، پروژه‌ای پایدار برای آنان دارند. اما تجربه تاریخی چیز دیگری می‌گوید. از قیام ۱۹۷۵ کوردهای عراق پس از توافق الجزایر گرفته تا رهاشدگی شورشیان جنوب عراق در ۱۹۹۱، الگوی ثابتی تکرار شده است: قدرت‌های بزرگ، تا جایی از نیروهای محلی حمایت می‌کنند که هزینه استراتژیک‌شان پایین باشد. به محض تغییر توازن، همان نیروها به بار اضافی تبدیل می‌شوند.

هنری کیسینجر پس از فروپاشی حمایت آمریکا از جنبش ملا مصطفی بارزانی جمله‌ای مشهور گفت: «عمل مخفی را نباید با کار خیریه اشتباه گرفت.» این جمله صرفاً یک اعتراف بی‌رحمانه نبود؛ بلکه خلاصه منطق سیاست بین‌الملل است. در جهان دولت‌ها، هیچ اتحاد پایداری بدون قابلیتِ مبادله قدرت وجود ندارد.

در چنین شرایطی، اگر احزاب کورد ڕۆژهەڵات مستقیماً وارد جنگ می‌شدند، احتمال زیادی وجود داشت که به نیروی شبه‌نظامیِ مکملِ پروژه‌ای بدل شوند که طراحی‌اش در جایی دیگر انجام شده بود. تفاوت بزرگی وجود دارد میان «کنشگر سیاسی» و «ظرف عملیاتی». بسیاری از جنبش‌ها زمانی نابود شدند که از سوژه سیاسی به ابزار لجستیکی تنزل یافتند.

نمونه افغانستان در دهه ۱۹۸۰ تنها یک مثال نظامی نیست. مجاهدینی که روزی «نیروی آزادی» معرفی می‌شدند، پس از پایان نیاز ژئوپولیتیک غرب، وارد خلأ قدرت، جنگ داخلی، و سپس صورت‌بندی طالبان شدند. سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ، حافظه عاطفی ندارد. آنان پروژه‌ها را حفظ نمی‌کنند؛ فقط منافع را مدیریت می‌کنند.

اما این تنها یک سوی مسئله است. عدم مشارکت نیز الزاماً نشانه خرد سیاسی نیست. گاهی خودداری از مداخله، به معنای از دست دادن امکانِ بازتعریفِ جایگاه تاریخی است. پرسش اصلی این نیست که «چرا جنگ نکردند»، بلکه این است که آیا توانستند در لحظه بحران، افق سیاسی جدیدی تولید کنند یا نه؟

مشکل اصلی بسیاری از احزاب کورد ڕۆژهەڵات دقیقاً همین‌جاست: آنان میان دو وضعیت معلق ماندند. نه وارد میدان شدند، نه توانستند از عدم ورود، سرمایه سیاسی بسازند. سیاست فقط حضور نظامی نیست؛ تواناییِ ساختن روایت نیز هست. اگر جنبشی در بحران تاریخی، نتواند معنای موقعیت را توضیح دهد، به‌تدریج از حافظه سیاسی جامعه حذف می‌شود.

در رمان «گزارش به خاک یونان» اثر نیکوس کازانتزاکیس، سفر فقط جابه‌جایی جغرافیایی نیست؛ نوعی مواجهه با ویرانیِ آرمان‌هاست. کازانتزاکیس مدام با این پرسش درگیر است که چگونه انسان، بدون افتادن در نیهیلیسم، از میان فروپاشیِ ایمان‌های سیاسی عبور کند. وضعیت بسیاری از نیروهای خاورمیانه نیز همین است: آنان دیگر به روایت‌های قدیمیِ رهایی باور کامل ندارند، اما هنوز زبان تازه‌ای نیز نساخته‌اند. نتیجه، نوعی تعلیقِ فرساینده است.

فیلم «Before the Rain» اثر میلچو مانچفسکی نیز دقیقاً درباره همین چرخه است؛ درباره لحظه‌ای که خشونت، پیش از آغاز رسمیِ جنگ، در هوا پخش شده است. فیلم نشان می‌دهد که چگونه جوامع، پیش از انفجار نهایی، وارد وضعیتی از اضطرابِ معلق می‌شوند؛ وضعیتی که در آن، هر انتخابی می‌تواند همزمان نجات‌بخش و فاجعه‌بار باشد. احزاب کوردی نیز در چنین وضعیتی قرار داشتند: اگر وارد جنگ می‌شدند، خطرِ استحاله وجود داشت؛ اگر نمی‌شدند، خطرِ محوشدن سیاسی.

اما آیا آنان «فرصت تاریخی» را از دست دادند؟

پاسخ، بستگی دارد که فرصت تاریخی را چگونه تعریف کنیم. در ادبیات سیاسی رایج، فرصت تاریخی معمولاً به معنای «لحظه ضعف دشمن» فهمیده می‌شود. اما این تعریف، بیش از حد نظامی و ساده‌انگارانه است. هر ضعفِ دولت مرکزی، الزاماً امکانِ رهایی تولید نمی‌کند. گاهی فقط خلأ خشونت تولید می‌کند.

فرصت تاریخی زمانی معنا دارد که سه عنصر همزمان وجود داشته باشد:
نخست، فرسایش قدرت مرکزی؛
دوم، وجود نیروی اجتماعی سازمان‌یافته؛
و سوم، امکانِ تثبیتِ دستاورد پس از بحران.

بسیاری فقط عنصر اول را می‌بینند. در حالی‌که بدون دو عنصر دیگر، «فرصت تاریخی» به «لحظه مصرف‌شدن» تبدیل می‌شود.

نمونه لیبی پس از سقوط قذافی دقیقاً همین بود. فروپاشی قدرت مرکزی رخ داد، اما چون ساختار جایگزین وجود نداشت، کشور وارد تکثر میلیشیایی شد. سوریه نیز تا حدی همین مسیر را تجربه کرد؛ جایی که بخش بزرگی از نیروهای مخالف، به میدان رقابت بازیگران منطقه‌ای و جهانی بدل شدند و در نهایت، خودِ جامعه به زمین سوخته تبدیل شد.

برای احزاب کورد ڕۆژهەڵات، مسئله فقط «سقوط احتمالی جمهوری اسلامی» نبود؛ مسئله این بود که پس از آن چه چیزی وجود خواهد داشت؟ آیا ساختار اجتماعی، اقتصادی، و منطقه‌ایِ لازم برای تثبیت خودمختاری یا نظم جدید وجود داشت؟ یا آنان وارد جنگی می‌شدند که پایانش را دیگران تعیین می‌کنند؟

اینجاست که مفهوم «منافع جمعی» اهمیت پیدا می‌کند. منافع جمعی، صرفاً هیجان لحظه‌ای جامعه نیست. سیاستِ مسئول، موظف است میان میلِ رهایی و ظرفیتِ بقا تعادل برقرار کند. هر جنبشی که جامعه خود را صرفاً به ماده خامِ جنگ تبدیل کند، حتی اگر در کوتاه‌مدت محبوب شود، در بلندمدت مشروعیت اخلاقی‌اش را از دست می‌دهد.

با این حال، محافظه‌کاریِ مطلق نیز می‌تواند به مرگ تدریجی منجر شود. جنبش‌هایی که فقط منتظر «شرایط کامل» می‌مانند، معمولاً هیچ‌گاه وارد تاریخ نمی‌شوند. سیاست، هنرِ انتخاب در وضعیت ناقص است.

بنابراین شاید دقیق‌ترین ارزیابی این باشد:
احزاب کورد ڕۆژهەڵات احتمالاً با عدم ورود مستقیم به جنگ، از تبدیل شدن به نیروی مصرفیِ پروژه‌های خارجی جلوگیری کردند؛ اما همزمان نتوانستند از این عدم مشارکت، یک افق سیاسیِ مستقل و قانع‌کننده بسازند. آنان از تله نظامی فاصله گرفتند، اما هنوز زبانِ بدیلِ سیاسیِ قدرتمندی تولید نکرده‌اند.

در نهایت، مسئله اصلی نه شجاعت است و نه احتیاط؛ بلکه تواناییِ تشخیصِ لحظه‌ای است که تاریخ، میان «فرصت» و «دام» تقریباً غیرقابل تفکیک می‌شود.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ٢٢\٠٦\٢٠٢٦

رحیمی، هیمن(٢٠٢٦): وقتی «فرصت تاریخی» می‌تواند نام دیگرِ تله باشد. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر