مسئله پادشاهی در ایران: حفظ یک سنت یا تأسیس دوباره یک امتیاز موروثی؟

ساسان مرادی

اخیراً ایران‌اینترنشنال یادداشتی با عنوان «پادشاهی یا جمهوری؛ کدام‌یک زندگی دموکراتیک، مرفه و شادتری می‌آورد» به قلم محسن مهیمنی منتشر کرده و در آن با کنار هم گذاشتن رتبه‌های بالای پادشاهی‌های مشروطه در شاخص‌های دموکراسی، آزادی، رفاه، توسعه انسانی و شادی، عملاً می‌کوشد نشان دهد پادشاهی نه فقط با دموکراسی سازگار است، بلکه در عمل کارنامه‌ای موفق‌تر از بسیاری از جمهوری‌ها داشته است. مهیمنی سپس این مقایسه را مستقیماً به آینده ایران پیوند می‌زند و زمینه را برای این نتیجه فراهم می‌کند که بازگشت پادشاهی مشروطه در ایران نه صرفاً یک گزینه ممکن، بلکه گزینه‌ای دارای پشتوانه تجربی و قابل ترجیح است [1].

بحث درباره پادشاهی در ایران اغلب از نقطه‌ای آغاز می‌شود که چندان محل نزاع نیست، اینکه پادشاهی مشروطه لزوماً در تضاد با دموکراسی قرار ندارد. سوئد، نروژ، دانمارک، هلند، بریتانیا و ژاپن نشان می‌دهند که می‌توان پادشاه داشت و در عین حال از انتخابات آزاد، حکومت قانون، آزادی‌های مدنی و نهادهای دموکراتیک برخوردار بود. مطلب اخیر ایران‌اینترنشنال نیز بخش مهمی از استدلال خود را به همین مسئله اختصاص می‌دهد و می‌کوشد دوگانه «پادشاهی یا دموکراسی» را رد کند. تا اینجا اختلاف چندانی وجود ندارد. مسئله برای مایی که زیستن در حکومت پادشاهیِ ایرانی را تجربه کرده‌ایم، از جایی آغاز می‌شود که این شواهد وارد بحث آینده ایران می‌شوند. مسئله برای ما امکان دموکراتیک‌بودن پادشاهی مشروطه نیست، مسئله یک سؤال روشن است: چرا جامعه‌ای که نزدیک به نیم قرن است پادشاهی در آن پایان یافته، باید در لحظه تأسیس یک نظم دموکراتیک تازه، دوباره یک مقام مادام‌العمر و موروثیِ پس‌زده را بازگرداند یا حتی ایجاد کند؟!

سلطنت در ایران در سال ۱۳۵۷ فروپاشید و در همه‌پرسی سال ۱۳۵۸ جای خود را به جمهوری اسلامی داد. از آن زمان تاکنون تداوم نهادی سلطنت قطع شده است. در مقابل، اغلب نمونه‌هایی که برای موفقیت پادشاهی مشروطه ذکر می‌شوند، کشورهایی هستند که سلطنت در آنها هرگز چنین گسست طولانی‌ای را تجربه نکرده است. سلطنت در سوئد یا دانمارک طی یک فرایند تاریخی طولانی محدود، مشروط و دموکراتیزه شده و امروز درون نظمی قرار دارد که بخش اصلی قدرت سیاسی را به نهادهای انتخابی واگذار کرده است. مسئله این کشورها «ایجاد سلطنت» نیست؛ مسئله، در صورت طرح، «حفظ یا حذف نهادی موجود» است.

این تمایز میان «حفظ» و «بازتأسیس» تعیین‌کننده است. یک شهروند سوئدی می‌تواند استدلال کند پادشاه همین حالا وجود دارد، قدرت اجرایی تعیین‌کننده‌ای ندارد، نظام سیاسی نیز کار می‌کند و حذف سلطنت ممکن است هزینه و منازعه‌ای بی‌فایده ایجاد کند؛ بنابراین چرا باید آن را لغو کرد؟ حتی اگر این استدلال را کاملاً بپذیریم، هیچ نتیجه‌ای برای ایران از آن حاصل نمی‌شود. در ایران سلطنتی وجود ندارد که بخواهیم درباره حفظ آن تصمیم بگیریم. پرسش درست برعکس است: چه دلیلی داریم آن را دوباره ایجاد کنیم؟! دلیل کافی برای خراب نکردن یک ساختمان موجود، لزوماً دلیل کافی برای ساختن دوباره همان ساختمان نیست. از همین‌جا «بار اثبات» تغییر می‌کند؛ طرفدار پادشاهی در ایران نباید صرفاً نشان دهد که پادشاهی مشروطه خطرناک نیست یا می‌تواند دموکراتیک باشد؛ او باید یک ادعای بسیار دشوارتر را اثبات کند: پادشاه موروثی چه کارکرد ضروری‌ای دارد که بدیل‌های دموکراتیک غیرموروثی قادر به تأمین آن نیستند؟

فرض کنیم نظام آینده ایران پارلمانی باشد و ریاست دولت در اختیار نخست‌وزیری برآمده از اکثریت پارلمان قرار گیرد. برای مقام رئیس کشور نیز می‌توان یک رئیس‌جمهور تشریفاتی، با اختیارات بسیار محدود و سازوکار انتخاب مستقیم یا غیرمستقیم، در نظر گرفت؛ همان‌گونه که بسیاری از جمهوری‌های پارلمانی چنین کرده‌اند. چنین مقامی می‌تواند نماینده تشریفاتی کشور باشد، سفرا را بپذیرد، قوانین را طبق قانون اساسی امضا کند و از اداره روزمره دولت فاصله داشته باشد. اگر این کارکردها بدون وراثت قابل تأمین‌اند، مدافع پادشاهی باید توضیح دهد اصل وراثت چه مزیت نهادی غیرقابل جایگزینی‌ای به این مجموعه اضافه می‌کند.

اینجا به هسته نظری بحث یعنی «برابری شهروندی» می‌رسیم. در یک نظام دموکراتیک اصل بر این است که مناصب عمومی به دلیل تعلق خانوادگی به کسی تعلق نگیرند. البته پادشاهی‌های مشروطه‌ی موجود، استثنایی بر این اصل را در خود حفظ کرده‌اند. اما تفاوت مهم اینجاست که در بریتانیا یا سوئد این استثنا محصول قرن‌ها تحول، مصالحه و تداوم تاریخی است. ایران آینده، در صورت بازگرداندن سلطنت، باید این استثنا را آگاهانه از نو تأسیس کند. قدرت مؤسس قرار است در همان لحظه‌ای که نظم جدید را بر پایه برابری سیاسی شهروندان بنا می‌کند، مقرر کند که یک مقام عمومی خاص نه از راه برابری رقابت سیاسی، بلکه بر اساس تولد در یک خاندان تعیین شود. این لزوماً پادشاهی مشروطه را به یک نظام غیردموکراتیک تبدیل نمی‌کند؛ اما برای تأسیس چنین استثنایی به دلیل نیاز داریم. پرسش بنابراین از «چرا سلطنت بد است؟»، به «چرا وراثت لازم است؟» تغییر می‌کند.

استدلال دیگری که معمولاً در دفاع از پادشاهی مطرح می‌شود، نقش پادشاه به‌عنوان نماد «وحدت و استمرار» است. مطلب ایران‌اینترنشنال نیز پادشاه در پادشاهی مدرن را مقام نمادین و نماینده «استمرار و وحدت کشور» توصیف می‌کند. اما همین استدلال وقتی به ایران منتقل می‌شود با مشکلی جدی روبه‌روست. نهادی که نزدیک به نیم قرن تداوم حقوقی و نهادی نداشته، در لحظه بازگشت نمی‌تواند صرفاً به‌واسطه عنوان خود «نماد استمرار» باشد. بازگرداندن آن، خود یک گسست نهادی تازه و محصول تصمیم سیاسی جدید است. «وحدت» نیز نمی‌تواند پیشاپیش فرض شود. چگونه نهادی که برای تأسیس آن ابتدا باید یک منازعه‌ی جدی سیاسی درباره‌ی بازگشت سلطنت و عملاً درباره‌ی یک خاندان مشخص را بُرد، پس از پیروزی در همان منازعه ناگهان به مقام فراجناحی و نماد همه شهروندان تبدیل می‌شود؟ فراجناحی بودن ویژگی‌ای نیست که بتوان با یک ماده قانون اساسی به یک شخص اعطا کرد و به پذیرش گسترده اجتماعی و انباشت مشروعیت تاریخی نیاز دارد.

از سوی دیگر، حتی موفقیت اقتصادی و سیاسی پادشاهی‌های مشروطه موجود نیز آن‌قدر که در مقایسه‌های ساده به نظر می‌رسد، شاهد محکمی به سود خود نهاد سلطنت نیست. پژوهش نونو گاروپا و روک اسپروک (2026)، داده‌های ۳۷ کشور را از ۱۸۷۰ تا ۲۰۱۸ بررسی می‌کند. نتیجه آنان این است که «مزیت رشد» ظاهری پادشاهی‌های مشروطه عمدتاً در پادشاهی‌های ثروتمند پیش از جنگ متمرکز بوده و با لحاظ‌کردن سوگیری بقا، نمی‌توان مدعی شد پادشاهی مشروطه به‌خودی‌خود عامل رشد بیشتر بوده است. به بیان نویسندگان، شواهد بیشتر با این تبیین سازگار است که رفاه و بلوغ نهادی به بقای پادشاهی کمک کرده‌اند، نه اینکه پادشاهی علت مستقل آن رفاه باشد [2]. اهمیت این یافته برای بحث ایران روشن است. وقتی به سوئد، نروژ، دانمارک و هلند نگاه می‌کنیم، درواقع به بازماندگان موفق یک تاریخ بسیار بزرگ‌تر نگاه می‌کنیم. بسیاری از سلطنت‌های دیگر در جنگ، انقلاب، شکست سیاسی و بحران نهادی از میان رفته‌اند. بنابراین حضور چشمگیر پادشاهی‌های مشروطه در صدر رتبه‌بندی‌های امروز ممکن است بیش از آنکه نشان دهد «سلطنت آنها را موفق کرده»، نشان دهد جوامع موفق و باثبات بهتر توانسته‌اند سلطنت را به نهادی محدود و کم‌خطر تبدیل کرده و حفظ کنند. پژوهش مذکور نیز دقیقاً نسبت به تبدیل این همبستگی به رابطه علّی هشدار می‌دهد.

از این منظر، داده‌های ایران‌اینترنشنال الزاماً نادرست نیستند، بلکه برای پرسش ایران نامتناسب‌اند. اینکه شش کشور از ده کشور بالای یک رتبه‌بندی پادشاهی باشند، شاید اطلاعات جالبی درباره پادشاهی‌های موجود به ما بدهد، اما برای تصمیم ایران باید داده‌های دیگری جست: کشورهایی که پس از گسستی طولانی سلطنت را دوباره برقرار کردند چه تجربه‌ای داشتند؟ بازتأسیس سلطنت چگونه مشروعیت یافت؟ آیا در گذار از اقتدارگرایی، پادشاه بازگشته توانست قطبی‌شدن را کاهش دهد یا خود به محور منازعه تبدیل شد؟ و مهم‌تر از همه، آیا همان کارکردها از طریق یک جمهوری پارلمانی قابل دستیابی نبود؟ البته گسست تاریخی به‌خودی‌خود بازتأسیس سلطنت را ناممکن یا نامشروع نمی‌کند و تاریخ معاصر نمونه‌هایی از احیای پادشاهی همچون اسپانیا را نیز می‌شناسد؛ مسئله این یادداشت اما امکان بازگشت سلطنت نیست، بلکه ضرورت و توجیه نهادی آن در شرایط مشخص ایران است.

یک مسئله هم مربوط به «انتخاب مردم» است. دموکراسی فقط لحظه‌ی انداختن رأی در صندوق نیست؛ شرایطی که در آن ترجیحات سیاسی شکل می‌گیرند نیز بخشی از مشروعیت یک تصمیم‌اند. اگر پیش از یک تصمیم مؤسس، فضای عمومی زیر تأثیر نامتوازن چند رسانه‌ی قدرتمند قرار گیرد، اگر یک بدیل سیاسی دائماً مرئی، طبیعی و قابل‌انتخاب بازنمایی شود و بدیل‌های دیگر امکان مشابهی برای معرفی، توضیح و دفاع از خود نداشته باشند، نمی‌توان مسئله‌ی مشروعیت را صرفاً با ارجاع به نتیجه‌ی نهایی یک همه‌پرسی حل کرد. این سخن به معنای ناتوان دانستن مردم در تشخیص یا انکار حق انتخاب آنان نیست؛ مسئله بر سر شرایطی است که در آن خودِ انتخاب ساخته و صورت‌بندی می‌شود. این مسئله در وضعیت کنونی ایران اهمیت مضاعف دارد. سرکوب رسانه‌های مستقل در داخل کشور، به رسانه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی قدرت قابل‌توجهی در تعیین دستور کار سیاسی، مرئی‌کردن برخی نیروها و حاشیه‌ای‌کردن برخی دیگر داده است. از این رو، اگر قرار است درباره‌ی شکل نظام آینده سخن از «انتخاب مردم» باشد، باید هم‌زمان پرسید مردم در معرض چه روایت‌هایی قرار گرفته‌اند، چه بدیل‌هایی فرصت برابر برای عرضه‌ی خود داشته‌اند و چه صداهایی اساساً از حوزه‌ی عمومی سراسری کنار گذاشته شده‌اند. این پرسش برای ملت‌های غیرحاکم بنیادی‌تر است: اگر آنان در شکل‌دادن به حوزه‌ی عمومی و تعریف گزینه‌های پیشِ روی جامعه حضور مؤثر نداشته باشند، ممکن است در پایان حق رأی داشته باشند، اما در تعیین اینکه اصلاً درباره‌ی چه گزینه‌هایی رأی داده می‌شود سهمی متناسب نداشته باشند.

بنابراین اگر در یک فرایند آزاد و دموکراتیک، اکثریتی در ایران به پادشاهی مشروطه رأی دهد، این رأی را نمی‌توان نادیده گرفت؛ اما مشروعیت نظم آینده را نیز نمی‌توان به شمارش آرای یک اکثریت سراسری فروکاست. پرسش قدرت مؤسس پیش از آنکه پرسش «شاه یا رئیس‌جمهور» باشد، این است که چه کسانی در تأسیس نظم جدید صاحب صدا و اختیارند و قدرت سیاسی در این نظم چگونه توزیع خواهد شد. ملل غیرحاکم نمی‌توانند بار دیگر صرفاً موضوع تصمیمی باشند که در مرکز گرفته و سپس به نام «مردم ایران» بر سراسر جغرافیای سیاسی اعمال می‌شود. هر نظم دموکراتیک آینده باید علاوه بر آزادی فردی و انتخابات آزاد، پاسخی روشن به مسئله تمرکز قدرت، حقوق سیاسی و زبانی سایر ملت‌های جغرافیای سیاسی ایران و شکل مشارکت آنان در اداره سرزمین و در ساختار سیاسی ارائه کند.

از این منظر، نقد پادشاهی‌خواهی نیز نباید به دفاع ساده از جمهوری فروکاسته شود. یک جمهوری متمرکز می‌تواند همان مناسباتی را بازتولید کند که پیش‌تر در قالب پادشاهی متمرکز وجود داشته است؛ تغییر عنوان رأس دولت، به‌خودی‌خود رابطه‌ی مرکز و پیرامون را دموکراتیک نمی‌کند. مسئله برای ملل غیرحاکم فقط این نیست که آیا ایران آینده «پادشاهی» خواهد بود یا «جمهوری»؛ مسئله‌ی بنیادی‌تر، حق ملت‌ها برای مشارکت آزادانه در تعیین موقعیت سیاسی، ساختار حکمرانی و نسبت آینده‌ی خود با ایران است. این نسبت نمی‌تواند پیشاپیش و از سوی مرکز مفروض گرفته شود، بلکه باید در یک فرایند آزاد، برابر و مبتنی بر حق تعیین سرنوشت شکل گیرد. از این منظر، طیفی از بدیل‌ها باید بتوانند آزادانه در حوزه‌ی عمومی مطرح و درباره‌ی آنها تصمیم‌گیری شود. بنابراین برای ما، مسئله فقط ضرورت بازتأسیس یا رد پادشاهی نیست؛ مسئله این است که چه کسی حق دارد آینده‌ی سیاسی ملل غیرحاکم و نسبت آن با ایران را تعیین کند.

 [1] «مهیمنی، محسن. «پادشاهی یا جمهوری؛ کدام‌یک زندگی دموکراتیک، مرفه و شادتری می‌آورد. ایران‌اینترنشنال، ۲۶ اوت ۲۰۲۶. https://www.iranintl.com/202608261407

 [2]Garoupa, N., Spruk, R. Constitutional monarchy and long-run economic growth: friends or foes?. Eur J Law Econ 61, 113–150 (2026). https://doi.org/10.1007/s10657-025-09859-7

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ٣٠\٠٨\٢٠٢٦

مرادی، ساسان(٢٠٢٦): مسئله پادشاهی در ایران: حفظ یک سنت یا تأسیس دوباره یک امتیاز موروثی؟. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر

  • نقد و بررسی جایگاه مفهوم آزادی در جریان‌های چپ کوردستان مقایسه‌ای کوتاە میان سوسیالیسم دموکراتیک (قاسملو)، کنفدرالیسم دموکراتیک (اوجالان) و مارکسیسم–لنینیسم (منصور حکمت)

نقد و بررسی جایگاه مفهوم آزادی در جریان‌های چپ کوردستان مقایسه‌ای کوتاە میان سوسیالیسم دموکراتیک (قاسملو)، کنفدرالیسم دموکراتیک (اوجالان) و مارکسیسم–لنینیسم (منصور حکمت)

02/01/2026|دیدگاه‌ها برای نقد و بررسی جایگاه مفهوم آزادی در جریان‌های چپ کوردستان مقایسه‌ای کوتاە میان سوسیالیسم دموکراتیک (قاسملو)، کنفدرالیسم دموکراتیک (اوجالان) و مارکسیسم–لنینیسم (منصور حکمت) بسته هستند

نقد و بررسی جایگاه مفهوم آزادی در جریان‌های [...]