همه‌ راهها دیگر به بانه‌ نمی رسید

روایتی از بازنمایی دکتر عبدالرحمن قاسملو در حافظه جمعی ما

زاهیر محمدی

در كوردستان از قدیم گفته‌اند: «همه راهها به بانه می‌رسند.» کودکی من نیز در همان شهری آغاز شد که مردمش با این مثل زندگی می‌کردند. سالها بعد، هر بار که به گذشته خود بازگشتم، معنای دیگری از آن مثل را کشف کردم. فهمیدم برای نسل ما، این بار همه راهها به بانه نمی‌رسید. راه جنگ، راه آوارگی، راه رادیوی حزب، راه بامهای روستا، راه کلاس فلسفه، راه مسجد سیدی و حتی راه پادگان، همه در نقطه‌ای مشترک به هم می‌رسیدند؛ به نامی که پیش از آنکه چهره‌اش را ببینیم، با صدایش، با روایت مردم و با خاطره‌های جمعی‌مان شناخته بودیم: دکتر عبدالرحمن قاسملو.

نسل ما نسل متولدین انقلاب ۱۳۵۷، تاریخ را از کتابهای مدرسه نیاموخت. تاریخ پیش از آنکه معلمی بر تخته بنویسد از پنجره خانه‌ها وارد زندگی ما شده بود. ما کودکی را با صدای زنگ مدرسه آغاز نکردیم؛ با صدای تیراندازی آغاز کردیم. نخستین جغرافیایی که شناختیم نه نقشه ایران بود و نه نقشه جهان؛ مسیرهای فراری بود که مادرانمان از بر بودند. هنوز هم وقتی به کودکی‌ام بازمی‌گردم، نخستین تصویری که از حافظه بیرون می‌آید، نه چهره یک انسان، بلکه شانه‌های مادرم است؛ شانه‌هایی که مرا بر خود حمل می‌کرد و همراه ده‌ها زن دیگر از ترس رسیدن ارتش، پاسداران و جاشها از روستایی به روستایی دیگر می‌گریخت.

من آن روزها آنقدر کوچک بودم که معنای جنگ را نمی‌دانستم، اما ترس را خوب می‌شناختم. تقریبا هر روز جاشها و پاسداران به روستا می‌آمدند. مأموریتشان فقط یافتن پیشمرگه‌ نبود؛ می‌خواستند میان مردم و پیشمرگه دیوار بی‌اعتمادی بکشند؛ تا هیچ‌کس جرئت نکند آنانرا پناه‌ و غذا دهد. هنوز صبحهایی را به یاد دارم که مردان روستا پیش از طلوع آفتاب خانه را ترک می‌کردند تا از دستگیری در امان بمانند. روستا تا شب در اختیار زنان و کودکان بود؛ همانهایی‌ که باید هر لحظه منتظر رسیدن پاسدارها می‌ماندند.

از میان همه تصویرهای آن سالها، چهره محمد صفری بیش از همه در ذهنم مانده است؛ یکی از جاشهای شناخته‌شده بانه که با قامتی كوتاه‌ و لباس کوردی، ریشو و اسلحه‌ای بر دوش، بارها زنان و کودکان را در میدان ورودی روستا گرد می‌آورد و تهدید می‌کرد كه‌ مبادا به‌ پیشمرگه‌ پناه‌ دهید. من نیز در میان همان کودکان بودم. هنوز گهواره نوزادانی را به یاد دارم که زیر آفتاب سوزان آن میدان رها شده بودند و هنوز زمزمه نفرین مادرانمان را به خاطر دارم. بعدها فهمیدم حافظه جمعی فقط از قهرمانان ساخته نمی‌شود؛ از رنج نیز ساخته می‌شود. جامعه‌ای که رنج مشترک را تجربه کرده باشد، امید مشترک خود را نیز خواهد آفرید.

و آن امید، برای مردم روستای ما، «پیشمرگه» بود.

روستای ما در امتداد جاده بانه ـ سردشت قرار دارد؛ جاده‌ای که فقط یک مسیر ارتباطی نبود، بلکه یکی از مهمترین‌ میدانهای‌ جنگ سالهای نخست پس از انقلاب به شمار می‌رفت. بسیاری از خاطرات کودکی من با این جاده گره خورده است. خواهران و برادران بزرگترم‌ همیشه از عملیاتی سهمگین سخن می‌گفتند که در حافظه مردم منطقه تنها یک نام داشت «ستون» آنان با چنان جزئیاتی از آن روزها روایت می‌کردند که گویی هنوز در میانه همان نبرد ایستاده‌اند؛ از صدای بی‌وقفه گلوله و خمپاره، از هجوم گسترده نیروهای دولتی، از ترس مردم، از خانه‌هایی که خالی شده بود و از روزهایی که پیشروی ارتش و پاسداران به‌رغم برتری تسلیحاتی در برابر مقاومت پیشمرگه‌ها متوقف مانده بود. من آن نبرد را با چشم خود ندیده بودم، اما آنقدر آن را از زبان نسل پیش از خود شنیده بودم که بعدها احساس می‌کردم بخشی از خاطرات شخصی من نیز هست. آن واقعه، پیش از آنکه در کتاب‌های تاریخ ثبت شود، در حافظه شفاهی روستای ما ثبت شده بود.

سالها بعد وقتی بزرگتر شدم و روایتهای رسمی جمهوری اسلامی را خواندم، تازه فهمیدم همان واقعه‌ای که مردم ما فقط «ستون» می‌نامیدند، در ادبیات رسمی حکومت با عنوان «عملیات بازپس‌گیری محور بانه ـ سردشت» یا «آزادسازی محور بانه ـ سردشت» شناخته می‌شود؛ عملیاتی که از آن به عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل شهرت و صعود علی صیاد شیرازی نیز یاد شده است. همانجا بود که برای نخستین بار با شکاف عمیق میان تاریخ رسمی و حافظه مردم روبه‌رو شدم. آنچه در روایت حکومت «آزادسازی» نامیده می‌شد، در حافظه مردم روستای ما ادامه همان هجوم، ویرانی، آوارگی و هراسی بود که سال‌ها با آن زندگی کرده بودند. برای دولت، آن عملیات نماد پیروزی بود؛ برای مردم یادآور روزهایی بود که مادران، کودکان را بر دوش می‌گرفتند و به کوه و روستاهای دوردست پناه می‌بردند.

بعدها دریافتم که یکی از بنیادی‌ترین ویژگیهای حافظه جمعی دقیقا در همین نقطه آشکار می‌شود؛ یک واقعه تاریخی می‌تواند همزمان دو نام، دو روایت و دو معنای کاملا متفاوت داشته باشد. قدرت سیاسی می‌کوشد رخدادها را در قالب زبان رسمی خود بازتعریف کند، اما حافظه مردم، تجربه زیسته را با زبان دیگری حفظ می‌کند. از همین رو، تاریخ رسمی از «آزادسازی» سخن می‌گوید، در حالی که حافظه جمعی مردم منطقه هنوز از «ستون» یاد می‌کند؛ واژه‌ای که در خود، ترس، مقاومت، آوارگی و ایستادگی را به یک اندازه حمل می‌کند. شاید به همین دلیل است که تاریخ رسمی و حافظه جمعی، هرگز یک داستان واحد را روایت نمی‌کنند؛ هر یک، گذشته را از چشم‌انداز تجربه‌ای متفاوت بازمی‌سازند.

در منطقه ما کمتر کسی نام کامل حزب دموکرات كوردستان ایران را بر زبان می‌آورد. همه فقط می‌گفتند «حیزب». همین یک کلمه کافی بود تا همه بدانند سخن از چیست. عصرها با فرو نشستن هیاهوی روز، مردم روستا گرد یک رادیوی موج کوتاه جمع می‌شدند. سکوتی عجیب حاکم می‌شد و بعد صدای گرم و نافذ شێربەگی از دل پارازیتها شنیده می‌شد. رادیوی حیزب برای ما فقط یک رسانه نبود؛ پنجره‌ای بود که روستای محاصره‌شده ما را به جهان دیگری پیوند می‌داد؛ جهانی که در آن هنوز مقاومت زنده بود.

من از نخستین دانش‌آموزان روستا پس از انقلاب بودم که خواندن و نوشتن آموخت. در خواندن استعداد داشتم و خیلی زود توانستم صدای شێربەگی را تقلید کنم. از آن پس هرگاه نامه‌ای از سربازان اعزامی جنگ ایران و عراق به روستا می‌رسید، مرا صدا می‌کردند تا آن را برای خانواده‌ها بخوانم. آنان خود پسرانی باسواد داشتند، اما باز هم می‌خواستند نامه را با همان لحن بشنوند؛ با همان صدایی که هر شب از رادیوی حیزب شنیده بودند. امروز می‌دانم که آنان فقط نامه نمی‌شنیدند؛ می‌خواستند برای چند دقیقه امید را دوباره بشنوند.

در میان همه خبرهای رادیو، یک جمله موزون خیلی تکرار می‌شد؛ آن‌قدر تکرار می‌شد که پیش از آنکه معنایش را بفهمم، آن را از حفظ شده بودم: «هاورێی تێکۆشەر دکتور عبدالرحمن قاسملو، سکرتێری گشتی حیزبی دیموکراتی کوردستانی ئێران…»

من می‌دانستم قاسملو نام رهبر حزب است، اما نمی‌دانستم «سکرتێری گشتی» یعنی چه. آن عنوان برایم معمایی کودکانه بود. بعدها فهمیدم کودک پیش از آنکه معنای واژه‌ها را بفهمد، با آهنگ آنها زندگی می‌کند. نام قاسملو نیز نخست به صورت یک صدا وارد زندگی من شد؛ صدایی که هر شب از دل کوهستان به روستای ما می‌رسید. من هنوز او را ندیده بودم، اما او بی‌آنکه بداند، سالها‌ بود که در حافظه من زندگی می‌کرد.

 روزی که فهمیدم قاسملو فقط نام یک رهبر نیست

غروبهای روستای ما فقط پایان یک روز نبود؛ آغاز بخش دیگری از زندگی بود. وقتی تاریکی آرام‌آرام بر دامنه کوه‌ها می‌نشست و خطر رفت‌وآمد نیروهای دولتی کمتر می‌شد، مردان روستا یکی‌یکی بر بام خانه‌ها جمع می‌شدند. بامها برای آنان چیزی بیش از سقف خانه بود؛ مجلسی بود که در آن خبرها، خاطره‌ها، تحلیلها و امیدها میان مردم دست‌به‌دست می‌شد. من کودک بودم و معنای بسیاری از آن گفت‌وگوها را نمی‌فهمیدم، اما نامی بود که تقریبا در همه‌ جا تکرار می‌شد؛ دکتر عبدالرحمن قاسملو.

مردم از او چنان سخن می‌گفتند که گویی یکی از اهالی همین روستاست. می‌گفتند مردی است که چندین زبان دنیا را می‌داند، در اروپا از حقوق کردها دفاع می‌کند و سیاست را آن‌قدر خوب می‌شناسد که از خمینی نیز زیرک‌تر است و حتی در سفر به‌ تهران خمینی را به‌ چالش كشیده‌ است. آن روزها من نه سیاست را می‌فهمیدم و نه معنای زیرکی در سیاست را، اما خوب می‌فهمیدم که این سخنان برای كسانی گفته می‌شود که سالها جنگ، آوارگی و تحقیر را تجربه کرده‌اند. بعدها دریافتم که جامعه‌های زخم‌خورده بیش از هر چیز، به بازسازی عزت‌نفس خود نیاز دارند. برای مردان روستای ما، قاسملو فقط رهبر یک حزب نبود؛ پاسخی بود به این احساس که «ما نیز می‌توانیم رهبری داشته باشیم که در برابر بزرگترین قدرتها‌ با زبان خودشان سخن بگوید.»

به علت پارازیتهایی‌ که دولت بر امواج رادیوی حزب می‌انداخت، شنیدن اخبار عصرگاهی همیشه آسان نبود. پدرم بسیاری از صبح‌ها، پیش از طلوع آفتاب بیدار می‌شد تا دوباره رادیو را روشن کند و اینبار با وضوح اخبار را گوش كند. در آن ساعت، پارازیت کمتر بود و صدای شێربەگی واضحتر به گوش می‌رسید. امروز که به آن صبحها فکر می‌کنم، احساس می‌کنم پدرم فقط دنبال خبر نبود؛ او می‌خواست رشته‌ای را که میان روستای کوچک ما و جهانی که قاسملو در آن سخن می‌گفت برقرار شده بود، حفظ کند. رادیوی حزب برای ما یک رسانه نبود؛ حافظه‌ای زنده بود که هر روز هویت جمعی را بازتولید می‌کرد.

وقتی خمینی درگذشت، من دانش‌آموز کلاس پنجم ابتدایی بودم. برای امتحانات نهایی باید به شهر می‌رفتیم. فضای روستا با آنچه از تلویزیون رسمی پخش می‌شد، تفاوتی عمیق داشت. بسیاری از مردم از مرگ او خوشحال بودند، اما این شادی باید پنهان می‌ماند. مادرم هنگام رفتن فقط یک جمله گفت: «مبادا در شهر بخندی؛  پاسدارها می گیرنت.» آن جمله سالها بعد برایم به یکی از عمیقترین‌ درسهای سیاست تبدیل شد. حکومت فقط رفتار مردم را کنترل نمی‌کرد؛ می‌خواست احساسات آنان را نیز کنترل کند. من تمام آن روز، بیش از آنکه نگران امتحان باشم، مراقب بودم مبادا ناخواسته لبخندی بر صورتم بنشیند.

تقریبا یك ماه‌ بعد از اتمام امتحانات روزی رسید که هنوز هم هر بار نام وین را می‌شنوم، نخست همان روز در ذهنم زنده می‌شود. مثل همیشه رادیوی حزب روشن بود. صدای شێربەگی که همیشه استوار و مطمئن بود، این بار لرزشی پنهان داشت. گوینده خبر داد که «هاورێی تێکۆشەر دکتور عبدالرحمن قاسملو، سکرتێری گشتی حیزبی دیموکرات» در وین ترور شده است.

از خود خبر، سکوت بعد از آن را بیشتر به یاد دارم.

نمی‌دانم چرا آن روز هیچ مردی در خانه نبود. فقط زنان همسایه بودند که کنار هم نشسته بودند و با ناباوری به رادیو گوش می‌دادند. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. گویی واژه‌ها دیگر توان حمل چنین خبری را نداشتند. همین خبر را از رادیوی فارسی اسرائیل  و B.B.Cنیز شنیدیم كه‌ پدر همیشه‌ اخبارشان را تعقیب میكرد. برای من کودک، این هم دردناک بود و هم شگفت‌آور. دردناک بود، چون احساس می‌کردم کسی را از دست داده‌ایم که سالها با نامش زندگی کرده بودیم؛ و شگفت‌آور بود، چون فهمیدم مردی که هر شب نامش را از رادیوی حزب می‌شنیدیم، آن‌قدر بزرگ بوده است که خبر مرگش در رسانه‌های جهان نیز بازتاب یافته است.

از همان روز وین و اتریش در ذهن من حك شده‌اند؛ اما به‌ عنوان یك اطلس جغرافیایی. بلكه‌ به‌ عنوان قتلگاه قاسملو . بعدها هر بار نام این كشور را در کتابهای  جغرافیا یا اخبار شنیدم، پیش از هر چیز، تصویر همان عصر ساکت در ذهنم زنده شد. حافظه جمعی جغرافیا را نیز تغییر می‌دهد؛ شهرها را نه فقط با خیابانها‌ و ساختمانها‌یشان، بلکه با خاطره‌هایی که در آنها دفن شده است، به یاد می‌آورد.

سالها گذشت. جنگ از زندگی روزمره ما فاصله گرفت، اما قاسملو از حافظه مردم فاصله نگرفت. مردان هنوز از سخنرانیهایش‌ روایت می‌کردند و هر کس بخشی از او را به یاد داشت. اما نقطه‌ای که نگاه مرا برای همیشه تغییر داد، نه روستا بود و نه رادیو؛ کلاس فلسفه دبیرستان بود.

دبیر فلسفه ما مردی میانسال، آرام و محتاط بود. یک روز پس از پایان درس، کتاب را بست، نگاهی به در کلاس انداخت و شروع كرد به‌ حرف زدن و گفت: «این حرفها نباید از این کلاس بیرون برود.» ناگهان کلاس در سکوت فرو رفت. او دیگر فقط معلم فلسفه نبود؛ شاهد بخشی از تاریخ بود.

گفت سالها پیش در یکی از سخنرانیهای دکتر قاسملو حضور داشته است. سپس با لحنی آرام ادامه داد: «قاسملو می‌گفت ما باید راهی برای کنار آمدن با نظام حاکم پیدا کنیم، نباید تندروی کنیم، سیاست فقط جنگ نیست.» اما هنوز سخنان دكتر تمام نشده بود که گروهی از میان جمعیت شعار دادند: «مرگ بر سازشكار»

آن روز برای نخستین بار فهمیدم آن شعار مرگ بر سازشكاری كه‌ هر روز بر دیوارهای شهر دیده بودم، فقط یک شعار نبود؛ ردپای یک اختلاف عمیق در درون جنبش كوردستان بود. تا آن روز قاسملو برای من قهرمانی بود که مردم دوستش داشتند؛ اما معلم فلسفه به من آموخت که او اندیشمندی بود که درباره آینده كوردستان می‌اندیشید.

وقتی زنگ کلاس به صدا درآمد احساس می‌کردم فقط از کلاس فلسفه بیرون نمی‌روم؛ از کودکی نیز بیرون آمده‌ام. از آن روز قاسملو دیگر فقط همان نامی نبود که هر شب از رادیوی حزب شنیده بودم. او به پرسشی تبدیل شده بود؛ پرسشی درباره سیاست، مدارا، رهبری و آینده كوردستان. شاید از همان روز بود که فهمیدم بعضی انسانها با مرگشان از تاریخ بیرون نمی‌روند، بلکه تازه وارد حافظه یک ملت می‌شوند.

 وقتی نام چهره پیدا کرد

تا سالها قاسملو برای من فقط یک صدا بود؛ صدایی که هر شب از رادیوی حزب به روستای ما می‌رسید و در پایان خبرها با همان جمله همیشگی تکرار می‌شد. مردم روستا از او بسیار سخن می‌گفتند، معلم فلسفه از اندیشه سیاسی‌اش روایت کرده بود، اما هنوز چهره‌اش را آن‌گونه که باید ندیده بودم. حافظه من مانند حافظه بسیاری از هم‌نسلانم، نخست با صدا ساخته شده بود و نه با تصویر.

روزی در دبیرستان یکی از همکلاسی‌هایم که همه او را «سوره» صدا می‌کردیم، بسته‌ای از عکسهای پیشمرگه‌ را به کلاس آورد. هر عکس داستانی داشت و هر چهره بخشی از حافظه جنگ و مقاومت بود. میان آن همه‌ تصاویر، دو عكس در ذهنم مانده‌ است. عكس دكتر قاسملو و عكس مامه‌ ریشه‌، قهرمان افسانه‌ای كركوك.  چشمم به عکسهایی افتاده‌ بود که سالها انتظارش را کشیده بودم؛ نیم‌تنه دکتر قاسملو با جامانه کوردی  و پالتوی ضخیم زمستانی. برای لحظه‌ای احساس کردم مردی را می‌بینم که سالها صدایش را شنیده بودم. آن تصویر برای من فقط یک عکس نبود؛ گویی صدا سرانجام چهره پیدا کرده بود.

از سوره خواستم عکس را به من بدهد. گفت تنها نسخه‌ای است که دارد، اما قول داد فردا برایم فتوکپی كند و بیاورد. فردای آن روز، به وعده‌اش عمل کرد. آن برگه فتوکپی برای من ارزش سندی را داشت که بخشی از جهان کودکی‌ام را واقعی می‌کرد. عکس را با احتیاط میان کتابهایم  پنهان کردم؛ نه از خانواده، بلکه از ترس دنیایی که داشتن یک تصویر را نیز جرم می‌شمرد.

چند روز بعد، خواهر بزرگ‌ترم، پیروز، به‌طور اتفاقی عکس را پیدا کرده‌ بود و موضوع را با یکی از آشنایان در میان گذاشته‌ بود. او نگاهی طولانی به تصویر انداخت و با لحنی آمیخته به نگرانی گفت: «این عکس را جمع کن. اگر دست کسی بیفتد، آینده‌ات را تباه می‌کند؛ ممکن است از مدرسه اخراج شوی.» آن هشدار، بیش از هر چیز وضعیت آن سالها را توصیف می‌کرد؛ دورانی که حتی یک عکس می‌توانست سرنوشت یک نوجوان را تغییر دهد. با این همه عکس همان‌جا میان کتابهایم ‌ ماند. هیچ‌کس آن را پاره نکرد، هیچ‌کس هم بازجویی نكرد. گویی همه می‌دانستند که آن تصویر فقط متعلق به من نیست؛ بخشی از حافظه همان خانه است.

سالها بعد فضای سیاسی ایران اندکی تغییر کرده بود و اصلاح‌طلبان با شعار آزادی و جامعه مدنی وارد رقابتهای انتخاباتی شده بودند. در یکی از انتخابات مجلس، علیرضا رجایی و دکتر حبیب‌الله پیمان برای سخنرانی به مسجد سیدی بانه آمدند. من نیز در میان جمعیت بودم. آنان از آزادی، قانون، حقوق شهروندی و دموکراسی سخن گفتند؛ سخنانی که در آن روزگار شنیدنشان خود اتفاقی تازه بود. اما هنوز جلسه به پایان نرسیده بود که مسیر گفت‌وگو تغییر کرد. مردم یکی پس از دیگری درباره پرونده ترور قاسملو پرسیدند؛ آیا اگر جریان مورد حمایت شما به قدرت برسد، این پرونده دوباره گشوده خواهد شد؟ آیا حقیقت روشن خواهد شد؟

امروز پاسخ سخنرانان را به یاد ندارم، اما پرسشهای مردم را هرگز فراموش نکرده‌ام. آن روز دریافتم که قاسملو، سالها پس از ترورش، هنوز مسئله زنده جامعه كوردستان است. او دیگر فقط رهبر حزب دموکرات نبود؛ معیاری بود که مردم با آن صداقت هر سیاستمداری را می‌سنجیدند. برای من شگفتی فقط در اهمیت قاسملو نبود؛ در جسارت مردمی بود که در فضای رسمی جمهوری اسلامی، بی‌هراس از ترور او سخن می‌گفتند. آن جلسه به من آموخت که حافظه جمعی، حتی وقتی عدالت به تعویق می‌افتد، مطالبه خود را فراموش نمی‌کند.

پس از پایان دبیرستان مانند بسیاری از جوانان هم‌نسلم، راهی خدمت سربازی شدم. پادگان قرار بود جایی باشد که همه تفاوتها در آن محو شود، اما برای مای کورد آنجا نیز امتداد همان جهان بیرون بود. عصرها دور هم جمع می‌شدیم، کوردی حرف می‌زدیم، می‌خواندیم و می‌رقصیدیم؛ کاری که خیلی زود از سوی حفاظت اطلاعات پادگان ممنوع شد. اما ممنوعیت حافظه را خاموش نمی‌کند.

آن روزها هنوز تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی وجود نداشت، اما دیوارهای پادگان زبان داشتند. روی دیوارها و حتی در گوشه‌های حساس پادگان بارها نوشته شده بود: «درود بر قاسملو.» هر بار که این جمله را می‌دیدم، احساس می‌کردم همان نامی که سالها پیش از دل پارازیتهای‌ رادیوی حزب به روستای ما رسیده بود، اکنون در قلب یکی از مهم‌ترین نهادهای نظامی جمهوری اسلامی نیز حضور دارد. حکومت می‌توانست رقص ما را ممنوع کند، اما نمی‌توانست حافظه ما را پاک کند.

در همان غروبهای پادگان، میان جمع بزرگ سربازان کورد، آن‌قدر به یکدیگر نزدیک شده بودیم که از باورها و تجربه‌های سیاسی خود سخن بگوییم. در این محافل خودمانی نیز باز صحبت از قاسملو بود. در یكی از مرخصیهایم فتوکپی همان عکس قدیمی قاسملو را که سالها میان کتابهایم  پنهان مانده بود، با خود به پادگان بردم. عکس دست‌به‌دست میان دوستانم چرخید و از روی آن نسخه‌های دیگری تهیه شد. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم آنچه تکثیر می‌شد، فقط یک تصویر نبود؛ حافظه بود. هر نسخه تازه، ادامه همان راهی بود که روزگاری از رادیوی حزب آغاز شده بود.

اکنون که دهه‌ها از آن روزگار گذشته است، هرچه بیشتر به گذشته بازمی‌گردم، کمتر قاسملو را فقط در قامت یک رهبر سیاسی می‌بینم. او در حافظه من حاصل پیوند دهها‌ تجربه پراکنده است؛ شانه‌های مادرم در مسیر فرار، نفرین زنان روستا، صدای شێربەگی، بامهای پر از مردانی که از سیاست سخن می‌گفتند، سکوت سنگین روز ترور، کلاس فلسفه، عکسی میان کتابهای مدرسه، پرسشهای مردم در مسجد سیدی و دیوارهای یک پادگان. اگر هر کدام از این خاطره‌ها را جداگانه ببینیم، شاید فقط روایتی شخصی باشند؛ اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرند به حافظه جمعی كوردستان تبدیل می‌شوند.

شاید به همین دلیل است که اگر امروز از من بپرسند قاسملو را از کجا شناختم، پاسخم نام یک کتاب، یک سخنرانی یا یک دیدار نخواهد بود. خواهم گفت من قاسملو را از زندگی مردم شناختم. او پیش از آنکه وارد تاریخ شود، وارد حافظه ما شده بود؛ و پیش از آنکه به شخصیتی سیاسی تبدیل شود، به بخشی از زبان، امید، اندوه و هویت یک نسل بدل شده بود. ما با نام او بزرگ شدیم و شاید راز ماندگاری او نیز همین باشد؛ اینکه قاسملو فقط در تاریخ نماند، بلکه در حافظه جمعی كوردستان خانه کرد.

نظرات

به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٥\٠٧\٢٠٢٦

محمدی، زاهیر(٢٠٢٦): همه‌ راهها دیگر به بانه‌ نمی رسید. بلاگ ژیانەوە؛ بازنمایی دکتر قاسملو در حافظەی جمعی. مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.

اشتراک گذاری صفحه!

مطالب دیگر

  • سایه‌روشن‌های پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمه‌ر دزه‌یی

سایه‌روشن‌های پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمه‌ر دزه‌یی

20/07/2026|دیدگاه‌ها برای سایه‌روشن‌های پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو در آینه خاطرات هۆمه‌ر دزه‌یی بسته هستند

سایه‌روشن‌های پراگ و طنینِ یک ترانه دکتر قاسملو [...]