حجاب در میدان جنگ روایتها
زاهیر محمدی
مقالهی «حجاب در میدان جنگ روایتها» با تمرکز بر بازنمایی زنان «بدحجاب» و «کمحجاب» در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و رسانههای وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به تحلیل یکی از مهمترین تناقضهای گفتمانی جمهوری اسلامی در سالهای اخیر میپردازد؛ تناقضی که در آن، همان سوژههایی که در عرصهی خیابان و زندگی روزمره با اشکال مختلف سرکوب، کنترل و فشار امنیتی مواجهاند، همزمان در رسانههای رسمی بهعنوان نماد «مردمی بودن»، «وحدت ملی» و «انعطافپذیری» نظام بازنمایی میشوند. این نوشتار با قرار دادن مسئلهی حجاب در بستر تاریخی شکلگیری گفتمان جمهوری اسلامی، از دههی ۱۳۴۰ و انقلاب ۱۳۵۷ تا «قیام ژینا» و تحولات پس از آن، نشان میدهد که حجاب همواره فراتر از یک امر فرهنگی یا دینی، بخشی از پروژهی کنترل اجتماعی، تولید مشروعیت و مرزبندی میان «خودی» و «دیگری» بوده است. هدف مقاله تبیین این نکته است که بازنمایی جدید زنان کمحجاب در رسانههای رسمی نه نشانهی تغییر واقعی در سیاستهای جمهوری اسلامی، بلکه بخشی از استراتژی بقا، مدیریت بحران مشروعیت و مهندسی افکار عمومی در شرایط جنگ روایتها و فشارهای داخلی و خارجی است؛ استراتژیای که در عین تلاش برای بازسازی تصویر نظام و القای همبستگی نمادین، بر تناقضی ساختاری میان سرکوب و نمایش استوار است و از همین رو میتواند به تعمیق شکاف میان دولت و جامعه و گسترش بیاعتمادی اجتماعی بینجامد.
مسئلهی حجاب در جمهوری اسلامی، یک امر صرفا فرهنگی یا دینی نبوده، بلکه از همان آغاز بهمثابه یک پروژهی سیاسی ـ ایدئولوژیک تعریف شده است. ریشههای این امر را میتوان در سخنرانیهای روحالله خمینی در دههی ۱۳۴۰، بهویژه در واقعهی قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و سخنرانی فیضیه جستوجو کرد؛ جایی که «بیحجابی» همگام با «فساد اخلاقی» بهعنوان نشانههایی از انحطاط رژیم پهلوی معرفی شدند. در دهههای ۴۰ و ۵۰، این گفتمان بهواسطهی فعالیت جریانهای اسلامی مخالف شاه گسترش یافت و حتی به درون گروههای چپ و مارکسیستی نیز نفوذ کرد، بهگونهای که حجاب بهتدریج به نمادی از مقاومت سیاسی بدل شد. این فرایند، زمینهساز تبدیل حجاب به یکی از ستونهای هویتی نظام پس از انقلاب ۱۳۵۷ گردید.
پس از استقرار جمهوری اسلامی، حجاب بهسرعت از یک «نماد مقاومت» به یک «الزام حکومتی» تغییر ماهیت داد. پس از مسئله كوردستان دومین بحران بزرگ نظام نوپای اسلامی، دقیقا بر سر همین مسئله شکل گرفت. در تظاهرات ۸ مارس ۱۹۷۹ ایران، هزاران زن در تهران به خیابانها آمدند تا علیه حجاب اجباری اعتراض کنند. این تظاهرات نشان داد که حجاب برخلاف تصور حاکمیت، یک امر اجتماعی نیست، بلکه به میدان منازعهای جدی میان دولت و جامعه تبدیل شده است. با این حال نظام سیاسی مسیر خود را ادامه داد و با نهادسازیهای گسترده، پروژهی کنترل بدن زن را به یکی از ارکان اصلی حکمرانی بدل کرد.
در چهار دههی بعد، دستگاههای متعددی برای نظارت و اعمال حجاب ایجاد شدند: از گشتهای ارشاد و حراست دانشگاهها گرفته تا نهادهایی چون صدا و سیما، سینمای رانتی و دولتی، نهاد امر به معروف و نهی از منکر، دفاتر وابسته به مراجع تقلید و برنامههای جهادی سپاه. این شبکهی گسترده، نهتنها وظیفهی کنترل پوشش را بر عهده داشت، بلکه در سطح گفتمانی نیز با تولید محتوا، حجاب را بهعنوان یک ارزش مطلق و تخطی از آن را بهعنوان تهدیدی امنیتی بازنمایی میکرد. مفهوم «تهاجم فرهنگی» نیز در همین چارچوب ساخته شد تا هرگونه تغییر در سبک زندگی بهویژه در حوزهی پوشش زنان به دشمن خارجی نسبت داده شود.
اما این سازوکار پیچیده با خیزش ژینا دچار فروپاشی شد. آنچه در این خیزش اهمیت داشت، نه صرفا اعتراض به حجاب اجباری، بلکه فرو ریختن کلیت دستگاه معناییای بود که حجاب را بهعنوان نماد هویت اسلامی ـ انقلابی تثبیت کرده بود. در این خیزش جرم ژینا امینی و هزاران زن و دختر دیگر، نه «بیحجابی»، بلکه آنگونه که خود نظام میگفت «بدحجابی» یا «شلحجابی» بود. همین نکته نشان داد که مرزهای تعریفشده توسط حاکمیت تا چه اندازه سیال و دلبخواهی هستند و چگونه میتوانند به ابزار سرکوب تبدیل شوند.
در پی این بحران و بعد از جنگ دوازده روزه و به ویژه جنگ دوم آمریكا ـ اسرائیل و ایران، نظام سیاسی ناچار به بازتعریف مواضع خود شد. یکی از نشانههای این عقبنشینی ارجاع به سخنان علی خامنهای بود که در آن تأکید کرده بود «بدحجابها هم از انقلاب و از اسلام هستند». این جمله در ظاهر تلاشی برای فراگیر نشاندادن گفتمان رسمی بود، اما در واقع نشانهای از بحران عمیق مشروعیت بهشمار میرفت؛ چون نظامی که دههها بدحجابی را بهعنوان انحراف و تهدید معرفی کرده بود، اکنون ناچار بود همان سوژه را در دایرهی خودی تعریف کند.
در چنین بستری، بازنمایی زنان کمحجاب و بدحجاب در صدا و سیما و رسانههای وابسته به سپاه، معنایی دوگانه پیدا میکند. از یکسو، این بازنمایی تلاشی است برای ترمیم تصویر عمومی نظام؛ تصویری که پس از سرکوبهای گسترده، بهشدت آسیب دیده است. نمایش زنانی با پوشش غیررسمی در برنامههای تلویزیونی یا ویدئوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی، این پیام را القا میکند که نظام، برخلاف تصور رایج انعطافپذیر و مردمی است. از سوی دیگر، این اقدام نوعی مهندسی ادراک است که هدف آن بازتعریف مرزهای مشروعیت و بازگرداندن کنترل گفتمانی به دست حاکمیت است.
بخش مهمی از این پروژه به استفاده از زنانی بازمیگردد که پیشینهی زیستی و اجتماعی پیچیدهای دارند؛ زنانی که بهدلیل فقر، مهاجرت و شرایط دشوار اقتصادی در کشورهای خلیج فارس یا ترکیه به کارهایی از جمله کار جنسی روی آوردهاند. اکنون همین افراد در قالبهایی جدید در رسانههای وابسته به نهادهای امنیتی ظاهر میشوند. این بازنمایی در ظاهر نوعی بازگشت به آغوش نظام را نشان میدهد، اما در لایههای عمیقتر حامل پیامهای سیاسی مشخصی است: نخست، اینکه حتی حاشیهایترین و مسئلهدارترین سوژهها نیز میتوانند در چارچوب نظام بازتعریف شوند؛ دوم، اینکه نظام قادر است مخالفان بالقوه را جذب و بازتولید کند.
این رویکرد را باید در چارچوب جنگ کنونی و نیاز نظام به بسیج نمادین جامعه تحلیل کرد. در شرایطی که جمهوری اسلامی با فشارهای خارجی و بحرانهای داخلی مواجه است، بازنمایی وحدت ملی اهمیت ویژهای پیدا میکند. در این میان، نمایش زنان بدحجاب بهعنوان بخشی از سنگر انقلاب، تلاشی است برای خنثیسازی دوگانهی حامی/مخالف و القای این تصور که حتی منتقدان نیز در لحظات بحرانی در کنار نظام قرار میگیرند. این همان چیزی است که میتوان آن را همگنسازی اجباری نامید؛ فرایندی که در آن تفاوتها نه از میان میروند، بلکه در یک چارچوب واحد بازتعریف میشوند.
با این حال، این سیاست با تناقضهای جدی مواجه است. چگونه میتوان از یکسو زنان را بهدلیل بدحجابی سرکوب کرد و از سوی دیگر، همان تصویر را در رسانه بهعنوان نماد مردمی بودن به نمایش گذاشت؟ این تناقض، نهتنها مشروعیت گفتمان رسمی را تضعیف میکند، بلکه نشاندهندهی بحران در سطح راهبردی است. به بیان دیگر، نظامی که تا دیروز حجاب را خط قرمز میدانست، امروز ناچار است برای بقا از همان خط قرمز عبور کند.
آنچه در حال رخدادن است نه صرفا یک تغییر تاکتیکی، بلکه نشانهای از یک جابهجایی عمیق در میدان قدرت است. مسئلهی حجاب که از دههی ۴۰ شمسی تا امروز یکی از محورهای اصلی هویت جریانهای اسلامی بوده، اکنون به نقطهای رسیده است که دیگر نمیتوان آن را با ابزارهای گذشته مدیریت کرد. استفادهی ابزاری از تصویر زنان بدحجاب تلاشی است برای کنترل این بحران، اما خود این تلاش بیش از هر چیز نشاندهندهی عمق شکاف میان دولت و جامعه است.
به این ترتیب، بازنمایی جدید زنان در رسانههای جمهوری اسلامی را باید بهعنوان بخشی از یک استراتژی بقا فهمید؛ استراتژیای که در آن، نظام میکوشد با بازتعریف نمادها و ارزشها، خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. اما این تطبیق تا زمانی که بر پایهی تناقض و ابزارسازی از سوژهها استوار باشد، نمیتواند به بازسازی واقعی مشروعیت منجر شود. بلکه برعکس، ممکن است به تعمیق بیاعتمادی و گسترش شکافهای اجتماعی بینجامد؛ شکافهایی که خود زمینهساز بحرانهای آینده خواهند بود.
اگر این تحول را در سطحی عمیقتر بررسی کنیم میتوان گفت که آنچه در حال رخدادن است، نوعی جابهجایی در «رژیم حقیقت» حاکم بر بدن زن در جمهوری اسلامی است. در چهار دههی گذشته، حجاب نهفقط یک الزام حقوقی بلکه بخشی از سازوکار تولید حقیقت دربارهی زن مسلمان بوده است؛ حقیقتی که از طریق نهادهایی چون صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، نظام آموزشی، خطبههای دینی و سیاستهای فرهنگی بازتولید میشد. در این چارچوب، زن محجبه بهعنوان سوژهی «محبوب» و زن بدحجاب بهعنوان «دیگری مطرود» تعریف میشد. اکنون اما این دوگانه در حال فروریختن است، یا دستکم دچار اختلالی جدی شده است.
بازنمایی زنان کمحجاب در رسانههای رسمی و غیررسمی را میتوان تلاشی برای بازتعریف همین واقعیت دانست. به بیان دیگر، نظام سیاسی در حال گسترش مرزهای قابلقبول سوژگی است، اما نه از سر پذیرش واقعی تکثر، بلکه بهدلیل ناتوانی در حفظ مرزهای پیشین. این وضعیت را میتوان نوعی انعطاف اجباری نامید؛ انعطافی که نه از موضع قدرت، بلکه از دل بحران برمیخیزد. در چنین شرایطی، آنچه پیشتر انحراف محسوب میشد، اکنون بهصورت گزینشی و کنترلشده درون گفتمان رسمی جذب میشود.
در این میان، نقش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بهعنوان یک بازیگر چندوجهی اهمیت ویژهای دارد. سپاه که همزمان یک نهاد نظامی، امنیتی، اقتصادی و رسانهای است، در سالهای اخیر بهطور فزایندهای وارد عرصهی تولید محتوا و شکلدهی به افکار عمومی شده است. استفاده از پلتفرمهای دیجیتال و شبکههای اجتماعی برای بازنمایی زنان بدحجاب، نشاندهندهی درک این نهاد از تغییر میدان نبرد است: نبردی که دیگر صرفا در خیابان یا مرزهای جغرافیایی رخ نمیدهد، بلکه در سطح تصویر، روایت و ادراک عمومی جریان دارد.
این تغییر، همچنین نشاندهندهی نوعی زیباشناسی جدید قدرت است. اگر در دهههای گذشته، تصویر مطلوب زن در رسانههای رسمی، تصویری یکدست، ایدئولوژیک و بهشدت کنترلشده بود، اکنون با نوعی تنوع ظاهری مواجه هستیم که در آن پوششهای متفاوت، آرایشهای ملایمتر و حتی سبکهای زندگی متنوعتر به نمایش گذاشته میشوند. اما این تنوع بیش از آنکه واقعی باشد، صحنهآراییشده و هدفمند است. در واقع با نوعی پلورالیسم نمایشی روبهرو هستیم که هدف آن نه پذیرش تفاوت بلکه مدیریت آن است.
از سوی دیگر، باید به بعد طبقاتی این بازنمایی نیز توجه کرد. زنانی که در این روایتهای جدید به تصویر کشیده میشوند، اغلب از طبقات فرودست یا حاشیهای هستند؛ افرادی که بهدلیل فقر و محدودیتهای ساختاری، گزینههای محدودی برای زیست دارند. برجستهکردن داستانهای این افراد در حالیکه بهظاهر نوعی همدلی را القا میکند، در عمل میتواند به ابزاری برای مشروعیتبخشی به نظام تبدیل شود. بهعبارت دیگر، رنج این زنان، به سرمایهی نمادین برای بازسازی تصویر قدرت بدل میشود.
در این چارچوب، روایت بازگشت اهمیت ویژهای پیدا میکند: بازگشت زن بدحجاب، مهاجر یا «مسئلهدار» به آغوش نظام. این روایت، ساختاری شبهمذهبی دارد و یادآور الگوهای توبه و رستگاری است. اما در سطح سیاسی کارکرد آن تثبیت این پیام است که نظام همچنان قادر به جذب، اصلاح و بازتولید سوژههاست. این در حالی است که همین نظام در سطح دیگر، همچنان به ابزارهای سرکوب متوسل میشود. این همزمانی جذب و طرد یکی از ویژگیهای کلیدی وضعیت کنونی است.
نکتهی مهم دیگر، بعد بینالمللی این بازنمایی است. در شرایطی که جمهوری اسلامی با انتقادات گسترده در زمینهی حقوق زنان مواجه است، نمایش زنان کمحجاب در رسانهها میتواند بهعنوان بخشی از یک استراتژی دیپلماسی عمومی عمل کند. این تصاویر پیامی دوگانه ارسال میکنند: به داخل، پیام انعطاف و «مردمی بودن»؛ و به خارج، پیام عادیسازی و کاهش شدت انتقادات. در این معنا، بدن زن به یک ابزار ارتباطی در سطح جهانی تبدیل میشود.
با این حال، پرسش اساسی این است که آیا این استراتژی میتواند موفق باشد؟ شواهد نشان میدهد که شکاف میان تجربهی زیستهی زنان در جامعه و تصویر ارائهشده در رسانهها همچنان عمیق است. بسیاری از زنان همچنان با اشکال مختلفی از کنترل، تبعیض و فشار مواجهاند؛ واقعیتی که با نمایشهای رسانهای قابلپوشاندن نیست. به همین دلیل، این خطر وجود دارد که پلورالیسم نمایشی نهتنها به ترمیم مشروعیت کمک نکند، بلکه بهدلیل آشکاربودن تناقضها به بیاعتمادی بیشتر دامن بزند.
میتوان گفت که سیاست حجاب در جمهوری اسلامی وارد مرحلهای جدید شده است؛ مرحلهای که در آن کنترل مستقیم جای خود را تا حدی به مدیریت غیرمستقیم و بازنمایی رسانهای داده است. اما این تغییر، بهمعنای حل مسئله نیست، بلکه صرفا شکل آن را دگرگون کرده است. تا زمانی که بدن زن همچنان میدان اعمال قدرت و نه عرصهی انتخاب فردی باقی بماند، این تناقضها نیز پابرجا خواهند ماند.
بر این اساس حجاب در میدان جنگ روایتها تنها یک عنوان نیست، بلکه توصیفی از وضعیت کنونی نظامی است که برای حفظ خود ناچار به بازتعریف مداوم مرزهای ایدئولوژیک خویش شده است. این بازتعریف، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت کارکردهایی داشته باشد، اما در بلندمدت، بدون تغییرات ساختاری، نمیتواند به تثبیت پایدار منجر شود. بلکه چهبسا خود به عاملی برای تعمیق بحران تبدیل گردد؛ بحرانی که ریشه در همان تناقضی دارد که این مقاله در پی تحلیل آن است.
نظرات
به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ١٧\٠٥\٢٠٢٦
محمدی، زاهیر (٢٠٢٦): حجاب در میدان جنگ روایتها. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.
مطالب دیگر
نقدی بر مصاحبەی دکتر محمدکریم محمدی در پلتفرم پرسیار
نقدی بر مصاحبەی دکتر محمدکریم محمدی در پلتفرم [...]
مرگ روایتها؛ آشکارگی همزمان حقیقت و فاشیسم
مرگ روایتها؛ آشکارگی همزمان حقیقت و فاشیسم [...]
تقدیس ایران تاریخی و تلبیس كوردستان سیاسی بازخوانی مقالهی «ک.ک.ک یا جمعیت شوم کومله کمونیستی کردستان»
تقدیس ایران تاریخی و تلبیس كوردستان سیاسی بازخوانی [...]
اندک تأملی بر قتلعام اخیر مردم شهرهای کرماشان، ایلام و لرستان؛ در ورای ارتقا و بازتولید هویتپروری کوردی
اندک تأملی بر قتلعام اخیر مردم شهرهای کرماشان، [...]
ناسیونالیسم کورد؛ ملت در مقام بنیان سیاست
ناسیونالیسم کورد؛ ملت در مقام بنیان سیاست [...]
زنگها برای که به صدا درمیآیند؟نقدی بر سمینار تیشک با حضور آقایان تهرانی و بوچانی
زنگها برای که به صدا درمیآیند؟ نقدی بر [...]







