سلبریتیها و مهندسی ناسیونالیسم ایرانی
کاروان زاگروس
مقدمه
صحبتهای اخیر برخی سلبریتیها و البته واکنشها به مرگ اکبر عبدی ما را به سمت پرداختن به این نکته سوق میدهد که در دو دههٔ گذشته سلبریتیها و چهرههای مشهور یکی از مهمترین میانجیهای فرهنگی گفتمان ناسیونالیسم ایرانی بودهاند و همواره مرزهای فرهنگی و سیاسی این گفتمان را بازتولید کردهاند. هرآنچه را که ایرانیگراییِ سیاسی نمیتوانست بیواسطه بیانش کند، در قالب مصاحبه، لطیفه، شوخی و موضعگیری به میانجی سلبریتیها بیان و عادیسازی کرده است. آنها دیگریستیزی را در لباس سرگرمی به جامعه منتقل و با همین مکانیسمِ گفتمانی مرزبندیهای «ما» و «دیگری» را بازتولید کردند.
منظور از ناسیونالیسم ایرانی در این یادداشت، صورتی مرکزگرا و همگونساز از تخیل ملی در ایران است که هویت ایرانی را حول زبان و فرهنگ فارسی، تبار آریایی و روایتی یکدست از تاریخ تعریف میکند. در این چارچوب، تفاوتهای ملی، قومی و زبانی نه اجزای برابر جامعه، بلکه فاصلههایی از هویت معیار تلقی میشوند و ملت از طریق سلسلهمراتبیکردن این تفاوتها ساخته میشود. در این یادداشت چند نمونه ذکر میشود تا این ادعا ملموستر و فهمپذیرتر شود؛ البته که نمونهها بسیارند و در اینجا فقط چند مورد ذکر میشود.
به عنوان نمونه در مهر ۱۳۹۴، اکبر عبدی در یک برنامه زنده تلویزیونی، خاطرهای از سفر حج را به روایتی توهینآمیز و خندهآور درباره یک مرد عرب تبدیل کرد. سخنان او با اعتراض عربهای خوزستان روبهرو شد و عبدی بعدتر توضیح داد که منظورش همهٔ عربها نبوده است [1]. یازده سال بعد، در تیر ۱۴۰۵، عباس جمشیدیفر در یک برنامه اینترنتی، در پاسخ به درخواست مجری برای گفتن «چیزی خوب» دربارهٔ افغانستان، نام این کشور را به مواد مخدر پیوند زد؛ شوخیای که آن هم با اعتراض عمومی و عذرخواهی بعدی همراه شد. فاصلهٔ زمانی این دو رخداد طولانی است، اما دستور زبان آنها تقریباً یکی است! یک گروه قومی یا ملی به تیپی ازپیشساخته فروکاسته میشود و خنده از همین تقلیل نیرو میگیرد [2].
این دو نمونه را نباید صرفاً لغزش اخلاقی دو بازیگر دانست. سلبریتیها به دلیل شهرت، محبوبیت و دسترسی گسترده به رسانه، از سرمایهای نمادین برخوردارند که به سخن و تصویرشان قدرتِ گردش و عادیسازی میدهد. آنها معمولاً به جای صدور بیانیهٔ سیاسی، ملت و دیگری را در قالب خاطره، لطیفه، شخصیت سریالی و ترانه بازمیسازند. مسئلهٔ این یادداشت توضیح سازوکاری است که سلبریتیها از طریق آن فرهنگ عامه، ناسیونالیسم ایرانی و مرزبندی قومی را در زندگی روزمره بازتولید میکنند. این مرزبندی همیشە به یک شکل عمل نمیکند. بخشی از آن به سلسلهمراتب درونی تخیل ملی مربوط است؛ جایی که گروههای قومی داخل ایران در نسبت با یک مرکز زبانی و فرهنگی، حاشیهای، خندهآور یا مشکوک بازنمایی میشوند. بخش دیگر، مرز میان «ایرانی» و دیگریِ بیرونی، بهویژه مهاجران و ملتهای همسایه، را میسازد. بااینحال، در هر دو سطح، هویت مسلطِ ایرانی از طریق فرودستسازی دیگری تثبیت میشود.
دیگریسازی در لباس سرگرمی
دیگریسازی زمانی رخ میدهد که یک گروه نه بهعنوان مجموعهای متکثر از انسانها، بلکه در قالب چند ویژگی ثابت و تقلیلگرایانه بازنمایی شود. عرب به بدویت و نامتمدنبودن، افغانستانی به مواد مخدر و کارگری فرودست، آذری به لهجهٔ خندهآور، بختیاری به خیانت تاریخی و در مقابل «ایرانی اصیل» به تبار آریایی پیوند میخورد. این پیوندها الزاماً در جملهای صریح و ایدئولوژیک ظاهر نمیشوند. قدرت آنها دقیقاً در این است که مانند دانشی بدیهی عمل میکنند، دانشی که مخاطب باید از قبل آن را بشناسد تا لطیفه را بفهمد و بخندد. واکنشهای اعتراضی به برنامه کودک «فیتیله» در آبان ۱۳۹۴ نمونه روشنی از این مسئله بود. آیتمی که از سوی سازندگان احتمالاً در قالب شوخی تلویزیونی فهمیده میشد، در شهرهای آذربایجان شرقی و غربی به اعتراض خیابانی انجامید و پخش برنامه متوقف شد [3]. در پروندهٔ «سرزمین کهن» نیز اعتراض بختیاریها به نحوه بازنمایی آنان، پس از چند قسمت، صداوسیما را به توقف پخش واداشت [4]. این واکنشها نشان میدهند که مخاطبان ملی-قومی، بازنمایی رسانهای را موضوعی حاشیهای نمیبینند، زیرا تصویر تلویزیونی میتواند جایگاه اجتماعی یک گروه را در تخیل ملی تثبیت کند.
برای فهم این سازوکار میتوان سه سطح را از یکدیگر تفکیک کرد. مفهوم «سرمایهٔ نمادین» بوردیو توضیح میدهد که شهرت صرفاً شناختهشدن نیست، بلکه نوعی اعتبار و قدرت نامگذاری است که به سخن سلبریتی قابلیت انتشار و مشروعیت بیشتری میدهد. نظریهٔ بازنمایی استوارت هال نیز نشان میدهد که رسانه گروهها را صرفاً منعکس نمیکند، بلکه جایگاه و معنای اجتماعی آنها را در شبکهای از تفاوت و قدرت میسازد. مفهوم «ناسیونالیسم روزمره» مایکل بیلیگ نیز روشن میکند که ملت فقط در شعارهای رسمی بازتولید نمیشود، بلکه در ضمیر «ما»، شوخیهای آشنا، لهجهها، ترانهها و بازنماییهای روزمره نیز دائماً یادآوری و تثبیت میشود. سلبریتیها در نقطه اتصال این سه فرایند قرار دارند: اعتبار نمادین خود را به تصویری رسانهای میبخشند و آن تصویر را به بخشی عادی از تخیل ملی تبدیل میکنند.
از شوخی قومی تا فرودستسازی مهاجر
در پروندهٔ اکبر عبدی، «عرب» از فردی مشخص به تیپی جمعی تبدیل شد که میشد در تلویزیون ملی تحقیرش کرد. اهمیت ماجرا نه فقط در تعبیر رکیک، بلکه در شکل اجرای آن بود. یعنی خاطرهگویی، خنده و همراهی فضای برنامه، تحقیر را از یک نزاع شخصی به سرگرمی عمومی بدل کرد. عذرخواهی یا توضیح بعدی میتواند آسیب را به رسمیت بشناسد، اما صحنهٔ نخست را پاک نمیکند، صحنهای که در آن دیگری پیشاپیش فاقد شأن برابر فرض شده بود.
در «فیتیله» و «سرزمین کهن»، مسئله از فرد مشهور فراتر میرود و به سازوکار تولید رسانهای میرسد. لهجه، نام قومی یا نسبت تاریخی به مادهٔ خام روایت بدل میشود و مرکز رسانهای، خود را معیار طبیعی زبان، ادب و میهندوستی قرار میدهد. هرچه از این معیار فاصله دارد، یا خندهآور است یا مشکوک. بنابراین، دیگریسازی فقط با ناسزا رخ نمیدهد، گاهی در انتخاب نقش، طراحی شخصیت و توزیع اعتبار و بیاعتباری میان گروهها عمل میکند.
بازنمایی افغانستانیها در سریال «ممنوعه» و شوخی عباس جمشیدیفر همین منطق را در پیوند با مهاجرت نشان میدهد. در «ممنوعه»، شخصیت افغانستانی در چند صحنه به ابژهٔ تمسخر و نشانهٔ موقعیت فرودست تبدیل میشود. در گفتوگوی جمشیدیفر نیز کلیشه آنقدر آماده است که فقط نام افغانستان کافی است تا زنجیرهای از تداعیهای منفی فعال شود. اینجا طنز نه کلیشه را میشکند و نه آن را واژگون میکند، بر دانشی نابرابر تکیه میزند که افغانستانی را پایینتر، فقیرتر و مسئلهدارتر از «ما» قرار میدهد [5].
آریاگرایی: ساختنِ «ما» بدون توهین آشکار
اگر نمونههای پیشین از طریق تمسخر، تحقیر یا فرودستسازی، تصویر «دیگری» را تولید میکنند، آریاگرایی از مسیر معکوس عمل میکند، یعنی بهجای توصیف مستقیم دیگری، هویت مرکزی را اصیل، خالص و برتر معرفی میکند و از همین طریق مرزهای عضویت کامل در ملت را تعیین میسازد. مثلاً ترانهٔ «آریایینژاد» با صدای شکیلا و شهریار به کسی دشنام نمیدهد، اما هویت مطلوب ایرانی را به تبار آریایی، اصالت تاریخی و خلوص فرهنگی پیوند میزند. رضا ضیاءابراهیمی این ترانه را نمونهای از ورود گفتمان آریایی به فرهنگ عامه میداند و نشان میدهد که تصور نژاد آریایی، برخلاف ادعای باستانی و طبیعیبودنش، در صورت مدرن خود از نژاداندیشی اروپایی و تلاش ناسیونالیسم ایرانی برای جابهجا کردن خود از «شرق فرودست» به سوی اروپا تأثیر گرفته است [6].
آریاگرایی در موسیقی پاپ از آن جهت مؤثر است که به صورت نظریهٔ سیاسی مصرف نمیشود، بلکه در قالب احساس، زیبایی و افتخار ملی وارد حافظهٔ عمومی میگردد. بااینحال، هر تعریف مثبت و خالص از «ما»، مرزی نیز میسازد و گروههایی که در روایت رسمیِ تبار، زبان یا تاریخ جای نمیگیرند، به حاشیه رانده میشوند. بنابراین، دیگریسازی قومی همیشه نیازمند توهین مستقیم نیست، گاهی با آرمانیکردن یک هویت مرکزی انجام میشود.
نقطه مشترک این نمونهها، تبدیل نابرابری به امری عادی و سرگرمکننده است. سلبریتی با تکیه بر سرمایهٔ نمادین خود به کلیشه صدا، چهره و امکان انتشار و گردش میدهد؛ رسانه آن را در قالب خاطره، شوخی، ترانه یا شخصیت نمایشی عرضه میکند و مخاطب نیز با خندیدن، همخوانی یا بازنشر در تولید دوبارهٔ آن مشارکت میکند. در این چرخه، نیت فردی بهتنهایی تعیینکننده نیست، زیرا اثر اجتماعیِ سخن به ساختاری وابسته است که پیش از گوینده وجود داشته و کلیشه را قابلفهم و تکرارپذیر کرده است. به همین دلیل، عذرخواهیهای فردی، هرچند میتوانند رنج مخاطبان را به رسمیت بشناسند، الزاماً سلسلهمراتب زبانی و فرهنگیای را که آن سخن را ممکن ساخته است، تغییر نمیدهند.
نمونههای بررسیشده، که مشتی از خروارِ دو دههٔ گذشتهاند، نشان میدهند که نقش سلبریتیها و رسانههای سرگرمی در بازتولید ناسیونالیسم ایرانی، بیش از آنکه در بیان مستقیم یک ایدئولوژی سیاسی باشد، در عادیسازی مرزهای آن در زندگی روزمره است. این مرزبندی گاه از طریق تقلیل گروههای ملی-قومی و مهاجران به کلیشههای خندهآور و فرودست عمل میکند و گاه از طریق آرمانیکردن هویتی مرکزی، اصیل و آریایی. بنابراین، پرسش اصلی فقط این نیست که کدام سلبریتی چه گفته و آیا عذرخواهی کرده است؛ پرسش اساسیتر این است که چه ساختار رسانهای و چه تخیل ملیای برخی گروهها را صاحب زبان و تاریخ معتبر و برخی دیگر را به موضوع خنده، تحقیر یا حذف تبدیل میکند.
ارجاعها:
- ایرانوایر (۱۳۹۴) «ماجرای دنبالهدار اکبر عبدی؛ ایرانیان نژادپرست هستند یا بیگانهستیز؟»، ۱۶ مهر. پیوند
- افغانستان اینترنشنال (۱۴۰۵) «از شوخی تا عذرخواهی؛ حاشیههای سخنان عباس جمشیدیفر درباره افغانستان»، ۲۸ تیر. پیوند
- رادیو فردا (۱۳۹۴) «تجمعات اعتراضی به برنامه فیتیله در آذربایجان غربی و شرقی»، ۱۸ آبان. پیوند
- رادیو فردا (۱۳۹۲) «پخش سریال سرزمین کهن از سیمای جمهوری اسلامی ایران متوقف شد»، ۲۷ بهمن. پیوند
- فرارو (۱۳۹۷) «اظهارات الهه حصاری درباره توهین به افغانها در سریال ممنوعه». پیوند
- Zia-Ebrahimi, R. (2011) ‘Self-Orientalization and Dislocation: The Uses and Abuses of the “Aryan” Discourse in Iran’, Iranian Studies.
نظرات
به صورت آنلاین در مرکز مطالعات کوردستان – تیشک در بلاگ ژیانەوە منتشر شده است: ٢٧\٠٧\٢٠٢٦
زاگروس، کاروان (٢٠٢٦): سلبریتیها و مهندسی ناسیونالیسم ایرانی. بلاگ ژیانەوە؛ مرکز مطالعات کوردستان – تیشک.
مطالب دیگر
اولین استاندار کوردِ اهلسنت کوردستان یا مترجمِ خشونتِ مرکز؟ (من باب اعلامحضورهای اینروزهای آرش لهونی)
اولین استاندار کوردِ اهلسنت کوردستان یا مترجمِ خشونتِ [...]
همه راهها دیگر به بانه نمی رسید
همه راهها دیگر به بانه نمی رسید روایتی از [...]
قاسملو به مثابه یک مردمنگار
قاسملو به مثابه یک مردمنگار احمد محمدپور [...]
برادری خلقها با زبانهای نابرادر؟ وقتی زبان کوردی در روژئاوا به دیوار سخت دولت برخورد کرد!
برادری خلقها با زبانهای نابرادر؟ وقتی زبان کوردی در روژئاوا به [...]
کردستان، میدان پایداری، ترورهای سیستماتیک و بهای سنگین روشنگری سیاسی
کردستان، میدان پایداری، ترورهای سیستماتیک و بهای سنگین [...]
فراتر از برابریآزادی: مسئله کورد و محدودیتهای نظریه دموکراتیک
فراتر از برابریآزادی: مسئله کورد و محدودیتهای نظریه [...]







